معنی بخود
6 بازدید
[ بِ خوَدْ / خُدْ ] (ق مرکب) بخویش. بخویشتن. (ناظم الاطباء). بنفسه. بذاته. (دانشنامهٔ علائی ص ۱۱۷). به اختیار: من بخود نامدم اینجا که بخود بازروم آنکه آورد مرا بازبرد در وطنم. (منسوب به مولوی). - بخود گرم بودن؛ خودپسند و خودرأی بودن. (آنندراج): آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنج چون بخود گرم است خود را می ستاید آفتاب. کمال خجند (از آنندراج). - بخود نبودن؛ از خود بی خبر بودن. (آنندراج): چو گفتیم که برو پیشت آورم از شوق بخود نبودم و این فهم کردم از سخنت. شهیدی قمی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بخود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر