معنی بخنو
9 بازدید
[ بَ نَ / نُو ] (اِ) رعد. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ اسدی نخجوانی). تندر. (فرهنگ رشیدی): چون ببانگ آید از هوا بخنو می خور و بانگ چنگ و رود شنو.رودکی. عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهار گاه با بخنو.رودکی. ز رشک کلک تو ناله کند ابر که خلقش نام کردستند بخنو. فخری (از فرهنگ رشیدی). و رجوع به مواد بعد شود. || پدراندر. شوهر مادر. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). ناپدری. (از فرهنگ شعوری).
کلمات همقافیه با «بخنو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نو» برای سرودن شعر