معنی بخل
8 بازدید
[ بُ ] (ع مص) زفتی کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). منع کردن و امساک کردن. (از اقرب الموارد). بخیلی کردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی). بُخُل. بَخَل. (ناظم الاطباء). بَخل. بَخَل. (منتهی الارب). بَخَل. (از اقرب الموارد): {/Bاَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنََّاسَ بِالْبُخْلِ .۱-۶۴:۳۷/} (قرآن ۴/۳۷)؛ ایشان که به آنچه دارند بخیلی کنند و مردمان را ببخل فرمایند [ و از سخاوت بازدارند ] . (کشف الاسرار میبدی ج ۲ ص ۴۹۸). || بی لیاقتی. ناشایستگی. (از دزی ج ۱ ص ۵۵). || (اِ) زفتی. ضد کرم. (منتهی الارب). زفتی. ضد جوانمردی و جود. (ناظم الاطباء). تزش. (منتهی الارب). بُخُل. بَخَل. (منتهی الارب). بخل، منع از مال خویشتن و شح، بخل از مال دیگران است و گفته اند بخل ترک ایثار هنگام حاجت است و گفته اند محو صفات انسانی و اثبات عادات حیوانی است. (از تعریفات جرجانی). آز. امساک. لآمت. طمع. (ناظم الاطباء). ناجوان مردی. شح. ضنت. لؤم. مَلامت. مساک. مساکه. مسکه. امساک. حصر. مقابل سخاء، رادی، کرم، جوانمردی. (یادداشت مؤلف): بخل همیشه چنان ترابد از آن روی کآب چنان از سفال نو نترابد.خسروانی. بکند هردو چشم خویش از بخل همچو حلاج دانه را به وشنگ.منطقی. ببندد دهان خود از فرط بخل که برناید از سینهٔ او رچک.طیان. مکره بگه بخل تو باشی و نه مطواع مطواع گه جود تو باشی و نه مکره. منوچهری. یکی بخل و دوم حرص و سوم آز چهارم مکر و پنجم شهوت و ناز. ناصرخسرو. اصل جاه از جهان فضل بگیر بیخ بخل از زمین آز بکن.مسعودسعد. بجود و بخل کم و بیش کی شود روزی خطا گرفتن بر من بدین طریق خطاست. مسعودسعد. که می بینم مردمان را که مرا ببخل نسبت می کنند و بخدا که من بخیل نیستم. (کلیله و دمنه). درع حکمت پوشم و بی ترس گویم القتال خوان فکرت سازم و بی بخل گویم الصلا. خاقانی. شب بخل سایه برافکند اینک نماند آفتاب کرم را شعاعی.خاقانی. مگر که بخل شبی بر کرم شبیخون کرد چنانکه از صفت ناتمام او زیبد.خاقانی. ظلم را چون هدف جگر بدرید بخل را چون صدف شکم بشکافت.خاقانی. جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد و چنین گویند که آن بازرگان ببخل معروف بود. (گلستان). که بخل و دوستی باهم نباشد.سعدی. ببخل چنان مشهور بود که حاتم طائی بکرم. (گلستان). اگر چه تربیت است طایفه ای بر بخل حمل کنند. (گلستان). می شود فریادرس فریاد چون گردد تمام بخل در فریاد با فریادرس کردن چرا. صائب (از آنندراج). - بخل پرورد؛ پروردهٔ بخل. پرورش یافته با بخل و زفتی : خواجه وعده وفا نکرد، وفا کی کند، هیچ بخل پروردی.خاقانی. - بخل زدا؛ زداینده و ازبین برندهٔ بخل. زفتی زدا: جود از دو کف بخل زدایت کند نفربخل از دو دست جودفزایت کند نفیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۶). - بخل فرسا؛ فرساینده و ازبین برندهٔ بخل. بخل زدا: مر کفش را دو وصف کن که جز او بخل فرسای و جودپرور نیست.عنصری. - بخل کردن؛ امساک کردن و زفتی کردن. (ناظم الاطباء). تبلد. (یادداشت مؤلف): نادان که بخل می کند و گنج می نهد مزدور دشمنست تو بر دوستان فشان. سعدی. - بخل کش؛ کشندهٔ بخل : بخل کش دادده و شیرکش و زهره شکاف تیغ کش فاره فکن نیزه زن و تیرانداز. منوچهری. - بخل کشتن؛ از بین بردن بخل. نابود کردن بخل : بکشد شخص بخل را کرمش سرنگون زآستان درآویزد.خاقانی. - بخل ورز؛ بخل ورزنده. بخل کننده. بخیل. زفت : ترا از حیات کریمان چه سود که از مردن بخل ورزان بود. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۶۴). - امثال: بخل و دوستی با هم نباشد (بیا تا جان شیرین بر تو ریزم، که...)سعدی. نظیر: خواستن دل، ریزش دست. (از امثال و حکم دهخدا ج ۱ ص ۳۹۵).[ بُ خُ ] (ع مص) بُخْل. (ناظم الاطباء). رجوع به بُخْل شود.[ بَ خَ ] (ع مص) بُخْل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به بُخْل شود.[ بَ ] (ع مص) بُخْل. (منتهی الارب). رجوع به بُخْل شود.[ بَ خَ ] (ع ص) مرد بسیارزفت، وصف بالمصدر للمبالغة. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ بُ خْ خَ ] (ع ص، اِ) جِ باخل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بخیلان. و رجوع به باخل شود.
کلمات همقافیه با «بخل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خل» برای سرودن شعر