معنی بحکم
5 بازدید
[ بِ حُ مِ ] (حرف اضافهٔ مرکب) بموجب فرمان. بموجب حکم. (ناظم الاطباء) (آنندراج). موافق. بر وفق. به مناسبت. (ناظم الاطباء). به مقتضای : بحکم این مقدمات از علم طب تبری می نمودم. (کلیله و دمنه). که فردا چو پیک اجل دررسد بحکم ضرورت زبان درکشی. سعدی (گلستان). و لشکر سلطان مغلوب، بحکم آنکه ملاذی منیع از قلهٔ کوهی به دست آورده بودند. (گلستان سعدی). باری بحکم تفرج با تنی چند از خاصان به مصلای شیراز بیرون رفت. (گلستان سعدی). || به زور. به اجبار. (ناظم الاطباء). || به طفیل. (آنندراج). و رجوع به «حکم» شود.
کلمات همقافیه با «بحکم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کم» برای سرودن شعر