معنی بحق
6 بازدید
[ بِ حَ ق ق ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: ب +حق) براستی. بدرستی. بطور حقانیت. (ناظم الاطباء). بحقیقت. از روی عدالت. عادلانه. به عدل. و رجوع به کلمهٔ حق شود. || ذیحق. دارندهٔ حق. حقدار. محق. برحق. سزا. بسزا: پادشاهان چون... نیکوآثار باشند طاعت باید داشت و گماشتهٔ بحق باید دانست. (تاریخ بیهقی). چون عنایت المستنصر باللََّه که خلیفهٔ بحق و امام مستقر است. (از نامهٔ حسن صباح در جواب نامهٔ ملکشاه). || [ بِ حَ ق قِ ] کلمهٔ سوگند؛ بحرمت. (آنندراج). - بحق خدا؛ سوگند به خدا. بحق النبی و آله؛ یعنی به حقانیت پیغمبر و آل او (ص).
کلمات همقافیه با «بحق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حق» برای سرودن شعر