معنی بحری
7 بازدید
[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به بحر. (انساب سمعانی). دریائی. (لغات مصوبه فرهنگستان) (ناظم الاطباء). مقابل بری، که دریائی باشد. که از دریا به دست آید. که در دریا زید: بحر و بر هر دو زیر فرمانش بری و بحری آفرین خوانش.نظامی. || منسوب به بحرین را نیز گویند اگرچه بحرانی به این معنی صحیحتر است. (ناظم الاطباء). منسوب به بحرین و آن ضعیف است. (منتهی الارب). - بنو بحری؛ بطنی است. (آنندراج). بطنی از تازیان. (ناظم الاطباء). - سندباد بحری؛ نام قهرمان کتابی است. کتابی در نصایح و حکمت عملی. (ناظم الاطباء). و رجوع به سندباد شود. - قشون بحری؛ نیروی دریایی : زین سپس بهر نگهداری دروازهٔ هند نیم میلیارد قشون باید بحری و بری. ملک الشعراء بهار. || نام نوعی شمشیر از انواع چهارده گانهٔ آن. (نوروزنامه ص ۸۵ و ۸۶). || قسمی از چرغ و شاهین و شنگار. (یادداشت مؤلف). شاهین بحری یا یکی دیگر از جوارح طیور. و رجوع به کلمهٔ آق سنقر در برهان قاطع شود.[ بَ ] (اِخ) (ممالیک...) ممالیک مصر از غلامان ترک یا چرکسی بودند که ابتدا در جزء قراولان مزدور الملک الصالح ایوب قرار داشتند و اولین ایشان شجرةالدر زوجهٔ الملک الصالح است و ممالیک پس از او رسماً سلطنت مصر را به دست گرفتند و ایشان دو طبقه اند: ممالیک بحری و ممالیک برجی و این دو طبقه تا نیمهٔ اول قرن دهم هجری مصر و شام را تحت اداره و حکومت خود داشتند و مردمی دلیر و مدبر بودند و در برابر صلیبیون و تاتار بخوبی مقاومت داشتند. ممالیک بحری از ۷۶۸ تا حدود ۷۸۴ هـ . ق. حکومتشان طول کشیده است و آخرینشان حاجی ملقب به مظفر بود که به دست ممالیک برجی با سلسلهٔ خود برافتاد. (از طبقات سلاطین اسلام). و رجوع به بحریه شود.
کلمات همقافیه با «بحری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر