معنی بحرانی
6 بازدید
[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به بحران. (ناظم الاطباء). منسوب به بحرین. (از المنجد). انتساب به بحر. (از انساب سمعانی). || آنچه منسوب باشد به شهر بحرین. (آنندراج). || (اِخ) شیخ احمد و شیخ جعفر و شیخ حسین و شیخ سلیمان و شیخ عبدالعلی و سید ماجد و شیخ محمد از رجال فقه و علمای اسلامی. و رجوع به ریحانة الادب زیر همین نامها شود.[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به بحر که قعر رحم باشد. خون زهدان. خون سرخ خالص. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): باش درین خانهٔ زندانیان روزن و در بسته چو بحرانیان.نظامی. - دم بحرانی؛ خونی سخت سرخ و غلیظ و بسیار، منسوب به بحر و آن قعر رحم باشد و آن پیش از یاء نسبت برای مبالغه است. (یادداشت مؤلف).[ بَ ] (اِخ) احمدبن محمد محدث بود. رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ شود.[ بَ ] (اِخ) محمد بحرانی فرزند معتمر محدث بود. (منتهی الارب).[ بَ ] (اِخ) عباس بحرانی بن یزید. محدث بود. (از منتهی الارب).[ بَ ] (اِخ) یوسف بن احمد از فقهای امامیه بود. او راست: کشکول البحرانی. لؤلؤة البحرین. (از معجم المطبوعات).[ بَ ] (اِخ) شیخ هاشم بن سلیمان، او راست: مدینةالمفاخر فی فضائل الامام علی بن ابی طالب و کراماته. (از معجم المطبوعات).
کلمات همقافیه با «بحرانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر