معنی بجان رسیدن
5 بازدید
[ بِ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب) واصل شدن به جان. || عاجز شدن. بیچاره شدن : چشم بد ناگهان مرا دریافت کارم از چشم بد رسید بجان.فرخی. از حوادث بجان رسید عماد الغیاث از سپهر حادثه زای.عماد. - کار بجان رسیدن؛ کارد به استخوان رسیدن. مضطر شدن. عاجز شدن. ناچار به انجام کاری شدن. و رجوع به امثال وحکم دهخدا ص ۱۱۷۲ شود: تو ندانی که مرا کارد گذشته است از گوشت تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان. فرخی.
کلمات همقافیه با «بجان رسیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر