معنی بثر
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) آبلهٔ ریزه برآوردن روی کسی: بثر وجهه بثراً. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بُثور. (منتهی الارب).[ بَ ] (ع اِ) چیزی از تن برجسته. (تاج المصادر بیهقی). آبله ریزه که بر اندام برآید. (آنندراج) (منتهی الارب). هرچه از تن و اندام مردم بیرون آید چون ارزن. (زمخشری). جوش. هرچه برجهد از اندام مردم چون خردک و غیر آن. (مهذب الاسماء). آبلهٔ خرد یا دانهٔ سرخ یا زرد که از جوشش خون بر اندام پدید آید. (غیاث اللغات). خراج خرد. بثرة یکی آن. ج، بثور. (از اقرب الموارد): ششم از بثرها که بر وی [ زفان ] پدید آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || بسیار. || اندک (از اضداد است). || زمینی است سنگلاخ سپید. بثره. (منتهی الارب). زمینی است که سنگهای آن مانند سنگلاخ سوخته است اما سپیدرنگ. (از اقرب الموارد). || ریگ چسبیده به زمین که چون آن را کنند آب پیدا گردد. (منتهی الارب).[ بَ ثِ ] (ع مص) آبلهٔ ریزه برآوردن روی کسی. بَثر. بثور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به مصادر مذکور شود. || (اِ) آبله ریزه که بر اندام برآید. (منتهی الارب).[ بَ ثِ ] (ع ص) نعت از بثر و بثور، آبلهٔ ریزه برآورده. جوش دار. آنکه آبله ریزه برآورده است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که روی او آبله ریزه برآورده باشد. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) آبی است در ذات عرق یا موضعی است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بثر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثر» برای سرودن شعر