معنی بته
39 بازدید
[ بَ تَ ] (اِ) سنگی است که در روی آن بعضی چیزها صلایه نمایند. بتو نیز گویند. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۹۳). سنگی باشد که بدان داروها سایند. مقمع. (برهان قاطع) (آنندراج). دستهٔ هاون. (ناظم الاطباء). || پلو ساده و خشک. بده. (از فرهنگ شعوری). خشکه پلاو. (ناظم الاطباء).[ بُ تْ تَ / تِ ] (اِ) بوته. گیاه کوتاه بالا. درخت کوتاه. هرگیاه که ساق محکم ایستاده ندارد. نباتی میان درختک و گیاه. درختچه. هر گیاه که تنه و ساقهٔ شخ و سطبر و راست ندارد. درختچه با شاخهای بسیار نزدیک به زمین. || نبات بی ساق: بتهٔ خیار، بتهٔ هندوانه، بتهٔ کدو. || گون: در چهارشنبه سوری بته می سوزانند. - امثال: ما که از زیر بته در نیامده ایم؛ یعنی دارای اصل و نسب هستیم. || خار. آدور. ورکار. (السامی): چون قابیل هابیل را بکشت، درختانی که در مکه بود بته برآورد و میوه ها ترش شد و آب تلخ شد. (از تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۲ ص ۱۳۸ س ۱۵). || نقش بر جامه؛ بته جقه، نوعی گل که روی پارچه های ترمه و قلمکار پدید آرند. شال ترمه ای که نقش سرو خمیده سر دارد.
کلمات همقافیه با «بته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر