معنی واژه بتدریج
5 بازدید
[ بِ تَ ] (ق مرکب) کم کم. متدرجاً. تدریجاً. یواش یواش. پایه پایه. (ناظم الاطباء): اصحاب سلطان همیشه این مراتب را منظور نداشته اند بلکه بتدریج... آن درجات یافته اند. (کلیله و دمنه). || پی در پی. (ناظم الاطباء).