معنی ببار نشستن
6 بازدید
[ بِ نِ شَ تَ ] (مص مرکب) میوه و گل آوردن. به بار آمدن. بار دادن. گل و میوه دادن. آغاز میوه دادن کردن. || به دربار نشستن. بار دادن. اجازهٔ درآمدن به حضور دادن : بکردار شاهان نشیند به بار ابا یوز در دشت جوید شکار.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ببار نشستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر