معنی بای‌سنقر

معنی بای‌سنقر

6 بازدید
[ سُ قُ ] (ترکی، اِ) (از: بای + سنقر) و سنقور مرغی شکاری است از جنس چرغ که شنقار نیز گویند. (ناظم الاطباء).
[ سُ قُ ] (اِخ) نام عده ای از شاهزاده گان تیموری و غیرتیموری. و ظاهراً صحیح آن بای سنقور است که بایسنقر نیز نوشته شود.
[ سُ قُ ] (اِخ) پسر شاهرخ و نوهٔ تیمور گورکانی (فوت ۸۳۷ هـ . ق./ ۱۴۳۳م.) او در سال ۸۰۲ هـ . ق. بدنیا آمد و بقول دولتشاه «جمالی داشت با کمال... و از سلاطین روزگار بعد از خسرو پرویز چون بایسنقر سلطان کسی به عشرت و تجمل معاش نکرد، شعر ترکی و فارسی را نیکو گفتی و فهمیدی، به شش قلم خط نوشتی. شبی از فرط شراب به فرمان رب الارباب بخواب گران فنا گرفتار شد و سکنهٔ هرات سبب آن وفات سکته پنداشتند و وقوع این واقعه... در دارالسلطنهٔ هرات در باغ سپید بود در شهور سنهٔ سبع و ثلاثین و ثمانمائه (۸۳۷ هـ . ق.) و عمر او سی وپنج سال بوده. (از تذکرهٔ دولتشاه ص ۳۵۰). صبح شنبهٔ هفتم جمادی الاولی سنهٔ سبع و ثلثین و ثمانمائه از عالم فانی بجهان جاودان منزل گزید... یکی از فضلای وقت این رباعی در تاریخ وفاتش نظم نمود: سلطان سعید بایسنقر سحرم گفتا که بگو به اهل عالم خبرم من رفتم و تاریخ وفاتم اینست بادا بجهان عمر دراز پدرم. ازو سه پسر بیادگار ماند: میرزا رکن الدین علاءالدوله، میرزا سلطان محمد، میرزا ابوالقاسم بابر. (از حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۶۲۳). مقدمه ای به امر بایسنقر بر شاهنامهٔ فردوسی نوشته شده است که بقول ملک الشعراء بهار «سرتاسر خلاف حقیقت و خلاف منطق و برضد تاریخ می باشد». (سبک شناسی ج ۳ ص ۹۱). پادشاهی خوش طبع و خوش سخن و هنرپرور و عیاش بود... آنقدر که ممکن بود عالم را به خوشی گذرانید، ازوست این مطلع: ندیدم آن دو رخ اکنون دو ماهست ولی مهرش بسی در جان ما هست و تخلص این غزل این است: غلام روی او شد بایسنقرغلام روی خوبان پادشاه است. (از مجالس النفایس ص ۱۲۵ و ۳۱۴). او مؤسس و بانی زیباترین کتاب نویسی در ایران است و در تحت حمایت او چهل نفر کاتب و خطاط به راهنمائی مولانا جعفر تبریزی که خود او نیز شاگرد عبداللََّه بن میر علی است به استنساخ کتب مشغول بودند. وی بوسیلهٔ پرداخت دستمزدهای گزاف و اعطاء انعامات شاهانه هنرمندترین استادان خط و تذهیب را نزد خود نگاه می داشت و آنان برای وی ظریف ترین آثار صنعتی را در خط و تذهیب و جلدبندی و صحافی به ظهور می آوردند. کتابهای کتابخانهٔ وسیع این شاهزاده هم اکنون در تمام جهان متفرق است و هرجا که هست در کمال حرمت و دقت نگاهداری میشود. (از سعدی تا جامی ص ۴۳۱). حافظ ابرو تاریخ کبیر خود را بنام او نوشت که به زبدةالتواریخ معروف است و فصیحی خوافی آن را مجمع التواریخ سلطانی میخواند و ظاهراً در ۸۲۹ یا ۸۳۰ هـ . ق. خاتمه یافته است. و نیز رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۵۹۶ و ۶۲۲ و از سعدی تا جامی ص ۱۳۳، ۴۱۱، ۴۲۰، ۴۳۷، ۴۷۴، ۵۱۱ و سبک شناسی ج ۳ ص ۲۳۵، ۲۴۵ و فهرست رجال حبیب السیر و فهرست کتابخانهٔ سپهسالار ص ۵۱۷ و ۶۵۹ و ۶۶۷ و نمونهٔ خطوط خوش کتابخانهٔ شاهنشاهی ص ۶ و ۱۲۱ و ۱۲۲ و مقدمهٔ ذیل جامع التواریخ چ بیانی ص ق، ل، ن، اب، اپ شود.
[ سُ قُ ] (اِخ) از اُمرایِ آق قویونلو است. در ۸۹۶ هـ . ق. بجای پدرش یعقوب میرزا به حکومت رسید و تا ۸۹۸ حکومت کرد. از طرف شاهزادگان بایندری امیر مسیح میرزا پسر حسن بیگ به مخالفت او برخاست و از بایسنقر شکست خورد و به قتل رسید و بایسنقر در تبریز باستقلال به حکومت پرداخت ولی رستم بیگ پسر مقصودبیگ با او از در مخالفت درآمد و سرانجام بایسنقر در جنگ با ابیه سلطان سردار رستم بیگ پس از یک سال و هشت ماه حکومت بقتل رسید. و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۸۷ و ۴۴۰-۴۳۶ و مرآت البلدان ج ۱ ص ۴۰۲ و از سعدی تا جامی ص ۴۵۹ و رجال حبیب السیر ص ۲۲۵ و عالم آرای عباسی ص ۲۲ و ۲۳ شود.
[ سُ قُ ] (اِخ) غیاث الدین. فرزند سلطان محمودمیرزا حکمران بخارا که پس از فوت پدرش سلطان محمود (در ربیع الاخر سال ۹۰۰ هـ . ق.) از بخارا به سمرقند آمد و بجای پدر بنشست و با سلطان محمودخان پسر یونس خان که داعیهٔ تسخیر ماوراءالنهر را داشت جنگید و او را شکست داد و برادر خود سلطانعلی را که داعیهٔ مخالفت داشت میل کشید. در اواخر کار با امرای ترخانی درافتاد. امیر علیشیر نوائی گوید: بایسنقرمیرزا پسر دولت اثر سلطان محمودمیرزا بود، به لطافت حسن و جمال و کثرت فضل و کمال آراسته و خط نستعلیق را بغایت خوب مینوشت. بکرات و مرات ملاسلطانعلی تعریف خط او میکرده، در دیوان غزل عادلی تخلص میکرد. ازوست این مطلع: کاش در عشق بتی دیوانه ای باشد کسی ترک عالم کرده در ویرانه ای باشد کسی. (از مجالس النفایس ص ۴۷۴). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ صص ۲۳۱ -۲۲۳ و ۲۴۵ شود.
[ سُ قُ ] (اِخ) نام یکی از فرزندان سلطان ابوسعید گورکانی که در اوائل شوال ۸۶۹ هـ . ق. بدنیا آمد و سلطان بدین مناسبت جشنی عظیم بر پا داشت. و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۸۳ شود.
[ سُ قُ ] (اِخ) از امرای بابری هندوستان مقتول در ۱۰۴۳ هـ . ق. (۱۶۳۳م). و رجوع به لغات تاریخیه و جغرافیهٔ ترکی ج ۲ ص ۵۶ شود.

کلمات هم‌قافیه با «بای‌سنقر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «قر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید