معنی بای
8 بازدید
(اِ) باختن. (از فرهنگ نظام). و رجوع به ترکیب بای دادن شود. - بای دادن؛ باختن. از دست دادن. بر باد دادن : لیلی ز عشوه های تو دل بای داده است شیرین ز جلوه های تو خاطرنگاره ای. حاذق گیلانی (از فرهنگ نظام).(اِمص) بظاهر در این عبارت به معنی حاجت و ضرورت و نیاز است : هرکسی را بایستی است و بایست ما آنست که بای نبود. (اسرارالتوحید چ بهمنیار ص ۲۴۸). و رجوع به بایست شود. - دربای ؛ شایسته. سزاوار. لایق. درخور: از همه شاهان امروز که دانی جز ازو مملکت را و بزرگی و شهی را دربای. فرخی.(ترکی، ص، اِ) ترکی است و ظاهراً صورتی است از بیگ و امروز وزیر را در ترکیه بای گویند. (یادداشت مؤلف). || لقب پادشاه تونس. بیگ تونس. (یادداشت مؤلف).(اِخ) ابومنصور بای بن جعفربن بای جیلی فقیه شافعی معاصر بیضاوی بود. (یادداشت مؤلف). فقیه و محدث بوده است. (از تاج العروس).(اِخ) یکی از هفت قبیلهٔ سکنهٔ رامیان. سکنهٔ رامیان به هفت قبیله تقسیم می شوند: یزدری. رجبلی. صادقلی، کاغذلی، قوانلی، بای، و بیگلری. (از ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۱۴).(اِخ) موضعی است. (ناظم الاطباء). شهری است. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر