معنی باوی
8 بازدید
(اِ) سبد کوچکی که پنبهٔ مهیایِ برای رشتن را در آن میکردند. (فرهنگ نظام). و رجوع به باوین شود.(اِخ) نام طائفه ای از الوار فارس است که در جانب ولایت کوه گیلویه نشسته اند و محل سکونت آنها را باشت نوشته اند. (از آنندراج) (از انجمن آرای ناصری). شعبه ای از ایلات کوه گیلویه و از چند تیره مرکب است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۸ و ۹۱). تیره های عمدهٔ آن عبارتند از علی شاهی، کشیی، سوسایی، برآفتابی قلعه ای که آنرا عمله نیز گویند. تیره هایی ازین ایل در خوزستان نیز سکونت دارند و به باویه نیز معروفند. رجوع به باویه و فارسنامهٔ ناصری ذیل کوه گیلویه شود.(اِخ) نام دهستان مرکزی از شهرستان اهواز در مشرق کارون. حدود: از شمال به شوشتر و از خاور به رامهرمز. آبادیهای آن بیشتر از آب رودخانه استفاده می کنند. بلوک عمدهٔ آن، حمید، شاخه وبنه، زرکان، باوی بالا، باوی پایین. و جمعاً ۱۵۷ قریه و قصبه و حدود ۲۷ هزارتن جمعیت دارد. دههای عمدهٔ آن کوت عبداللََّه، ویس، ملاتانی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «باوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر