معنی بالیده
5 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) نموکرده. بلندشده. (ناظم الاطباء). گوالیده. یافع. هرچیز که ببالا بلند باشد. باسق، درخت یا مردی باشد که ببالا بلند باشد. (اوبهی). آدمی و درخت و جز آن را گویند که تنومند و بلند و دراز شده باشد. (از برهان قاطع) (از آنندراج). بالابلند. نمویافته. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۹۳): عمرو از دور پدید آمد با آن مویها، و برهنه بود، بترسیدند، چون به نزدیک ایشان رسید سلام کرد، جواب دادند و گفتند طعام خور، از آن ناخن درازگشته و مویهای بالیدهٔ او کراهت داشتند. (از ترجمهٔ طبری بلعمی). ستوده شد طمع تا شد به جودش طمع بالیده و نالیده مالا. عنصری. بنهٔ شاسپرم تا نکنی لختی کم ندهد رونق و بالیده و بالا نشود. منوچهری. چون محمدبن سائب بالیده و بزرگ شد از شجاعان و مردان روزگار خود بود. (تاریخ قم ص ۲۵۸). و جوانی قوی و مردانه و بالیده شد. (تاریخ قم ص ۲۹۰). چون ابوعبداللََّه بالیده شد به قم رئیس و متصرف املاک و اموال که پدر او و محمدبن موسی به دست آورده بود گشت. (تاریخ قم ص ۲۱۹). و ابوالفضل بالیده و بزرگ شد. (تاریخ قم ص ۲۲۶). رخسار و قدت بر گل و سروش عارست بالیده نهالیست که ماهش یارست. (از فرهنگ شعوری). - تمام بالیده؛ بکمال نموکرده. بطور کامل رشدکرده: هیکل؛ گیاه دراز تمام بالیده. (منتهی الارب). - نوبالیده؛ که نورسته باشد. تازه رسته. تازه برآمده : دستم مگیر ای باغبان تا پای قمری بشکنم کآزرده می دارد همی آن سرو نوبالیده را. یغما. || افزوده شونده. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۹۹۲). || تنومند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بالیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر