معنی بالویه
5 بازدید
[ یَ / یِ ] (اِ) پرستو. ابابیل. بالوایه. (آنندراج). چلچله. مرغ بهشتی. (ناظم الاطباء). رجوع به بالوایه شود.[ یَ ] (اِخ) نامی از نامهای ایرانی. (یادداشت مؤلف). و ظاهراً همان بالوی است.[ یَ ] (اِخ) ابن محمدبن بالویه بیهقی. ابوالعباس بالویه. از رواة بود. در تاریخ بیهق آمده است: در این ناحیت (بیهق) وقفی است منسوب به بالویه، مولد او از مزینان بوده است و او را از محمدبن اسحاق بن خزیمة روایت باشد. او از ابوالعباس محمدبن شاذان و او از عمربن زراره و او از اسماعیل بن ابراهیم بن علی بن کیسان و او از ابی ملیکه و او از ابن عباس روایت کرد که: «کل صلوة لایقرأ فیها فاتحة الکتاب فلاصلوة الا صلوة وراء الامام» هر نمازی که در آن سورهٔ فاتحه خوانده نشود نماز نیست، مگر نمازی که پشت سر امام خوانده شود. (از تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۱۶۰).
کلمات همقافیه با «بالویه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یه» برای سرودن شعر