معنی بالودن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) افزودن. بالیدن. نموکردن. بزرگ شدن. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بزرگ شدن و برآمدن و نموکردن : این نسب پیوسته او را بوده است کز شهنشاهان مه بالوده است. مولوی (ازجهانگیری) (از شعوری). و رجوع به بالیدن شود. || آلودن. آلوده کردن. (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۸۱). پالودن. رجوع به پالودن شود.
کلمات همقافیه با «بالودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر