معنی بالو

معنی بالو

6 بازدید
(اِ) دانهٔ سخت که بر اعضای آدمی برآید و مسه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی). آژخ. زگیل. (یادداشت مؤلف). ثؤلول گویند به تازی. (فرهنگ اسدی). اژخ و آن دانه های سخت باشد که در اعضای آدمی بر می آید و درد نمی کند. (آنندراج) (برهان قاطع). ژخ. (شرفنامهٔ منیری). در بعضی از ولایات فارس و عراق عجم کورک خوانند و به تازی ثؤلول و به تبریزی سکیل و به ترکی کونیک و بهندی مسا گویند. (فرهنگ جهانگیری). زگیل. مهک. چیزی بود چند عدسی که از تن مردم برآید. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). ازخ. (ناظم الاطباء). دانه های سختی که بر اعضای انسان بیرون می آید که درد ندارد و پخته هم نمیشود و نام دیگرش آزخ است. (فرهنگ نظام): ای عشق ز من دور که بر دل همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم بالو. شاکر بخاری. به رویت هرکه روشن نیست چشمش بود مقله بچشمش در چو بالو. شمس فخری (از فرهنگ نظام). || بهق؛ پیسی پوست. (ناظم الاطباء). || بگفته شعوری (ج ۱ ص ۸۸) آلوبالو است اما ظاهراً جزء دوم این کلمه یا صورت مخفف آن باشد. || برادر. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ نظام). برادری را گویند که از یک مادر و یک پدر باشد. (برهان قاطع) (آنندراج). برادر پدری و مادری. (ناظم الاطباء). || آواز حزین. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ لَ ] (اِ) اصطلاحی در باب روزهای ماه نزد هندوان قدیم. رجوع به تحقیق ماللهند ص ۲۹۵ و ص ۲۹۶ شود.
(اِخ) (شیخ بالوی آملی) از مشایخ صوفیه و پیر شیخ خلیفهٔ سبزواری بوده است. خواندمیر آرد: شیخ خلیفه (مقتول در ۷۲۶ هـ . ق.) در اوایل حال به مازندران دست ارادت به شیخ بالوی آملی داده بود، و بعد از چندگاه در عقیده ای که به شیخ بالو داشت نقصانی پیدا شده به سمنان رفت و بخدمت مقرب بارگاه سبحانی شیخ رکن الدین علاءالدوله سمنانی قدس اللََّه سره شتافته روزی چند در خانقاه معارف پناهش بسر برد. (از حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۵۸).
(اِخ) از ده های کوهپر کجور مازندران است. (از ترجمهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۴۸). خواندمیر آرد: فوت ملک کیومرث [ بن بیستون ] در سر راه بالو در ماه رجب سنهٔ سبع و خمسین و ثمانمائه (۸۵۷ هـ . ق.) دست داد. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۳۴).
(اِخ) دهی است از دهستان نازلو بخش حومهٔ شهرستان ارومیّه که در ۹ هزار و پانصدگزی شمال باختری ارومیّه و یک هزارو پانصدگزی باختر شوسهٔ ارومیّه به سلماس در جلگه واقع است. ناحیه ایست دارای آب و هوای معتدل و ۱۳۴۶ تن سکنه، آب آن از چشمه و نازلوچای تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات و توتون و کشمش و چغندر و حبوب، و شغل مردمش زراعت و صنایع دستی آنان جوراب بافی و ظرف گلی سازی و راه آن ارابه رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
(اِخ) قلعه ایست مستحکم و شهری از نواحی ارمنستان بین ارزنة الروم و خلاط که معادن آهن دارد. (از معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

کلمات هم‌قافیه با «بالو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید