معنی بالسی
7 بازدید
[ ] (ع ص، اِ) شیر تیره که شیر تازه در آن کنند. (مهذب الاسماء).[ لِ ] (ص نسبی) منسوب به بالس که شهری است معروف واقع در بیست فرسنگی حلب و رقه. (از انساب سمعانی).[ لِ ] (اِخ) ابوالمجد معدان بن کثیربن علی الباسی. فقیه شافعی بود و در ادب و فقه اللغة دست داشت. (از معجم البلدان).[ لِ ] (اِخ) حسن بن عبداللََّه بن منصوربن حبیب بن ابراهیم ابوعلی انطاکی. معروف به بالسی که در دمشق و مصر حدیث روایت کرد. (از معجم البلدان).[ لِ ] (اِخ) اسماعیل بن احمدبن ایوب بن الولیدبن هرون ابوالحسن بالسی خیزرانی. از رواة بود. (از معجم البلدان).[ لِ ] (اِخ) ابوبکربن قوام بن منصوربن معلی. از کبار مشایخ متصوفه و اکابر استادان آن سلسله بود که به شهر بالس از بلاد شام مابین رقه و حلب منتسب است و در سال ۶۵۸ هـ . ق. درگذشته است. (ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۳۷).[ لِ ] (اِخ) طبیب یا گیاه شناسی که ابن البیطار در مفردات از او نقل کند، از جمله در کلمهٔ جنجل و دلق و سنجاب و جوز عبهر. او را کتابی است بنام التکمیل. (یادداشت مؤلف). طبیبی فاضل و در شناخت ادویهٔ مفرده توانا بود، از کتب او کتاب التکمیل در ادویهٔ مفرده است که آنرا برای کافور الاخشیدی تألیف کرده است. (از عیون الانباء ص ۸۷).
کلمات همقافیه با «بالسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر