معنی بالانمودن
5 بازدید
[ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) برپای خاستن. ایستادن. قیام کردن. بر پای ایستادن. || نمودن بالا. نشان دادن قامت. ظاهرکردن و نمایاندن شخص خود: گیرد اجلش [ اجلت ] دست که بالا بنمای. (؟).
کلمات همقافیه با «بالانمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر