معنی بالا
392 بازدید
(ق، اِ) فراز. (فرهنگ اسدی). مقابل نشیب. بر. (هفت قلزم) (آنندراج). معال. (منتهی الارب). زبر. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری). فوق. روی. (غیاث اللغات) (برهان) (هفت قلزم). مقابل زیر. مقابل پائین : تو بر مایهٔ دانش خود مایست که بالای هر دانشی دانشی است.فردوسی. چون آب ز بالا بگراید سوی پستی وز پست چو آتش بگراید سوی بالا. عنصری. بیابان از آن آب دریا شود که ابر از بخارش به بالا شود.عنصری. سرو رویم چون نیل زبان گشته تمنده ز بالا در باران ز پس و پیش بیابان. عسجدی. نفس مردم آب پاک و عقل چون گوهر بلند آب چون آتش بر او بندی سوی بالا شود. ناصرخسرو. فرمان آمد ای موسی مترس که دست تو بالای دستهاست. (قصص الانبیاء ص ۱۰۳). چون کبوتر رفته بالا و آمده برپای خویش بسته زر تحفه و خط امان آورده ام.خاقانی. مرا گویی چرا بالا نیایی که از بالا رسد مردم به بالا.خاقانی. سیه را سرخ چون کرد از سیاهی که رنگی نیست بالای سیاهی.نظامی. مرد سفلی دشمن بالا بود مشتری هر دکان پیدا بود.مولوی. چندانکه مقود کشتی بساعد برپیچید و بالای ستون رفت، ملاح زمام از کفش درگسلانید. (گلستان). بالای خاک هیچ عمارت نکرده اند کز وی به دیر و زود نباشد تحولی.سعدی. هر نقش عجب که زیر و بالاست برهان وجود حق تعالی است.جامی. صهوة؛ بالای هر چیز. (منتهی الارب). صوب؛ آمدن از بالا به شیب. (منتهی الارب). حط؛ از بالابه زیر آوردن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). علو؛ بالای خانه. (منتهی الارب). - امثال: بالا بالاها جا نیست، پائین پایین ها هم نمی نشیند. (جامع التمثیل). بالا بالاها می نشیند بزرگ بزرگ حرف میزند. (جامع التمثیل). بالایت را دیدیم زیرت را هم دیدیم. (جامع التمثیل). بالایت را دیدم پایینت را هم خواهم دید. (فرهنگ نظام). بالای سیاهی رنگ دیگری نیست. (فرهنگ نظام). در جهان فیل مست بسیار است دست بالای دست بسیار است.(فرهنگ نظام). کسی نمیتواند بمن بگوید بالای چشمت ابروست. (فرهنگ نظام). - بالاء (بالای) بالا؛ فوق الفوق. (حکمت اشراق ص ۲۹۶). - بالاتر؛ بمجاز، برتر. بلندپایه تر. (یادداشت مؤلف): که داناتر آنکس که والاتر است که بالاترست آنکه داناتر است.ابوشکور. تا رستخیز این شریعت [ اسلام ] خواهد بود هر روز قوی تر و پیداتر و بالاتر. (تاریخ بیهقی). هرکه بالاتر رود ابله تر است کاستخوان او بتر خواهد شکست.مولوی. برتر از همه نشیند و خود را بالاتر از همه بیند. (گلستان سعدی). - بالا و پست؛ فراز و نشیب. بلند و پست. بالا و پائین : بحمد اللََّه از هیچ بالا و پست نیامد در این ملک موئی شکست.نظامی. آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست.مولوی. ولیکن خداوند بالا و پست.سعدی. و نیز رجوع به همین ترکیب ذیل بالا بمعنی کوه و تپه شود. - بالای سر؛ فراز سر: بالای سرش ز هوشمندی میتافت ستارهٔ بلندی.سعدی. - || بمجاز، بر بالین : بالای سر ایستاد روزم در پستی غم فتاد جانم.خاقانی. - امثال: بالای سرش نشسته عدیله میخواند. - بالای سر جای دادن؛ گرامی داشتن. بزرگ قدر شمردن : اهل عالم میدهندش جای بر بالای سر هرکه همچون چشم دارد مردمان را در نظر. میرعلی. - امثال: بالای سر ما جا دارد؛ نزد ما گرامی است. معزز و محترم است. - به بالا برشدن؛ ترقی کردن. (زوزنی). - به بالا برکشیدن؛ مقام بلند دادن. به پایگاه عالی رسانیدن. به مرتبهٔ بلند برکشیدن: مرد گفت اینت بلندهمتی پیرزنی بنگر که او را چگونه بدین بالا برکشیده اند که دریغ می آیدش که وقت خویش مشغول کند به سؤالی ازو. (تذکرة الاولیاء عطار). - دم از بالا بالاها زدن؛ گزاف گفتن. گزاف خواستن. - روی به بالا نهادن؛ بسوی بلندی برشدن. - || مجازاً ترقی کردن : روی نهاده ست کار شاه به بالا دیدهٔ ما روشن است و کار هویدا.منوچهری. - زیر بالا؛ بمجاز، معکوس. واژگون. برعکس : بالای چنین اگر در اسلام گویند که هست، زیر بالاست. سعدی (طیبات). - زیر بالا زدن؛ وررفتن و درآویختن معشوق با عاشق یا زنی با مردی. || آن حصهٔ هرچیز که طرف اعلی و فوق است. (فرهنگ نظام): بالای اسب؛ پشت اسب. گردهٔ اسب. بر زبر او: دل مرد جنگی برآمد ز جای به بالای بور اندر آورد پای.فردوسی. || زبر. روی. در ترتیب برتر از دیگری چون قبایی که بروی پیراهنی پوشند. مقابل زیر: هزار و چهل مرد شمشیر داشت که دیبا ز بالا زره زیر داشت.فردوسی. || بمجاز آسمان. (یادداشت مؤلف): کس نمیداند کزین گنبد برون احوال چیست سر فروکردی اگر شخصی درین بالاستی. ناصرخسرو. چو در سبزپوشان بالا رسیدم دگر جامهٔ حرص معلم ندارم.خاقانی. چه معنی گفت عیسی بر سر دار که آهنگ پدر دارم به بالا.خاقانی. نسبت سرو بدان قامت رعنا مکنید از خدا شرم بدارید و ببالا نگرید.؟. - امثال: سر بالا کن خدا را ببین؛ سر بسوی آسمان کن. - عالم بالا؛ ملأ اعلی. (آنندراج). عالم علوی : ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کروبیان عالم بالا.سعدی. سرو ارچه به رعنایی قامت چمن آراست رعنائی بالای تو از عالم بالاست. واله هروی. || بمجاز، بیش. بر. فوق. - بالای چیزی؛ فزون از آن. بر از آن. برتر از آن. بالایِ آن. متجاوز از آن. بیشتر از آن. بیش از آن. فوقِ آن : هریک از اصحاب دیوان او صدری بود با اصل و حسب و علم چنانک بالای آن کس نبود. (فارسنامهٔ ابن بلخی). عبداللََّه عباس گفت او را [ یونس را ] پس از حبس به رسالت فرستاد با اهل نینوا و ایشان بالای صد هزار مرد بودند. (تفسیر ابوالفتوح رازی). رسول علیه السلام بالای ده سال بمکه مقام کرد. (تفسیر ابوالفتوح رازی). بالای مدیح تو سخن نیست کس زخمه نساخت برتر از بیم.خاقانی. جزای نکویی است نام نکویی که بالای آن ار فزایی نیابی.خاقانی. چون نگه کردم خود را دیدم در بدایت درجهٔ انبیاء، پس چندانی در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای این هرگز کسی نرسیده است و برتر از این مقام ممکن نیست. (تذکرة الاولیاء عطار). || ابتداء. اول. صدر. آغاز. سر: اگرچه از بالای این کتاب ذکر اسامی و القاب این جماعت در پادشاهان گفته شد اما اینجا از بهر تخفیف طلب طالبان بر جدول پیشگاه نهاده ام. (مجمل التواریخ والقصص). || پیشگاه. صدر. مقابل پایگاه. مقابل درگاه و آستانه. - بالای مجلس؛ صدر مجلس. مقابل آستانه و درگاه. || نصب. زبر. - بر بالا کردن حرفی؛ نصب دادن آن. منصوب کردن آن. || جانب. سمت. طرف. (یادداشت مؤلف). - از بالایِ؛ از طرف. از جانب. از ناحیهٔ: می و یوز و خلعت ز بالای خویش فرستادمت هم بر آیین پیش.اسدی. - || بخاطرِ: حسن خون عالمی میریزد از بالای عشق ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است. صائب. || کنایه از ملک خراسان. (غیاث اللغات). اهل هند سمت ایران و خراسان را گویند. (ظاهراً بسبب وضع جغرافیایی ایران نسبت به هند). || بمجاز، حد. اندازه. (یادداشت مؤلف):(اِ) اسب جنیبت. (برهان قاطع) (اسدی). اسب کوتل. (هفت قلزم). پالا. پالاده. اسب یدک. (فرهنگ شعوری). اسب کوتل. (غیاث اللغات) (ولف): ز شمشیر هندی به زرین نیام ز بالای نامی به زرین ستام.فردوسی. چو بشنید بهرام بالای خواست همان جوشن خسروآرای خواست. فردوسی. چو او را پیاده بدان رزمگاه بدیدند گردان توران سپاه که پردخت ماند همی جای اوی ببردند پرمایه بالای اوی.فردوسی. بجنبید گودرز از جای خویش بیاورد پوینده بالای خویش.فردوسی. همه لشکر کوس و بالا و پیل پذیره فرستاد بر چند میل.اسدی. همه لشکر و پیل و بالای خویش بشادی پذیره فرستاد پیش.اسدی. هزار اسب بالای پیشش درون به برگستوان و زره گونه گون.اسدی. سیاه و خنگ در پیشش دو بالا هم از شب هم ز بام گیتی آرا. (ویس و رامین).(اِ) مأخوذ از سانسکریت، گیاه معطر. (ناظم الاطباء): هر گل بالا که دهد بوستان بیشتری هست به هندوستان. امیرخسرو (از رشیدی).(اِخ) از قرای مرو است و عجم آنرا کوالا نامند. (مرآت البلدان ج ۱ ص ۱۶۱) (مراصد الاطلاع).(اِخ) نام قصبه ایست در ولایت آنقره و در جنوب غربی آنقره واقع شده است. معادن سنگ مرمر آن ناحیه مشهور است. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «بالا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لا» برای سرودن شعر