معنی باقی
6 بازدید
(ع ص) نعت فاعلی از مصدر بقاء است و بقاء ثبات شی ء است بحال و صورت نخست، برابر آن فناء است. (از تاج العروس). آنکه دارای دوام و ثبات باشد. (از اقرب الموارد). پاینده. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). پایدار. جاوید. بی زوال. ازلی. سرمدی. دائم و قائم. ثابت. باثبات. برجا. استوار. برقرار. (ناظم الاطباء). ماننده. پایا. مقابل فانی. (یادداشت مؤلف). جاوید. باشنده. (آنندراج). غابر. (منتهی الارب). همیشه. (مهذب الاسماء). جاودانه. جاویدان : صلی اللََّه علیه حیاً و میتاً و قدس روحه باقیاً و فانیاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۰). و آن کس که بی بصارت باقی همیت داند زین قول او بخندد شهری و روستایی. ناصرخسرو. هرچند ترا خوش آمد این خانه باقی نشوی تو اندرین فانی.ناصرخسرو. چون بقای هردو را علت نباشد جز غذا نیست باقی در حقیقت نی ستور و نی گیا. ناصرخسرو. باقی شود اندر نعیم دائم هرچند در این رهگذر نباشد. ناصرخسرو. من بدوماندم باقی بجهان تا جاوید گر بماند بجهان باقی واللََّه که سزاست. مسعودسعد. چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را بفانی و دایم را بزایل فروختن. (کلیله و دمنه). - باقی شدن؛ جاویدان شدن. همواره ماندن. دایم زیستن : ز ملک تو بجهان دین و داد باقی شد خجسته ملکست این ملک تو که باقی باد. مسعودسعد. فانی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن. خاقانی. مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند. سعدی (بوستان). - جهان باقی؛ کنایه از آخرت. آن سرای. آن جهان. جهان دیگر: جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم. حافظ. - دولت باقی؛ دولت پایدار. دولت جاوید: دولتیان کآب و درم یافتند دولت باقی ز کرم یافتند.نظامی. سرای دولت باقی نعیم آخرتست زمین سخت نگه کن چو مینهی بنیاد. سعدی. - سرای باقی؛ خانهٔ جاویدان. آخرت. دنیای دیگر. جهان باقی : و چون پنجاه سال تمام شد یوشع نیز رو بسرای باقی نهاد. (قصص الانبیاء ص ۱۳۱). || زنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). - باقی بودن؛ زنده بودن. برجای بودن. همیشه برقرار بودن. پایدار و جاویدان بودن. قائم و ثابت بودن. (ناظم الاطباء):(اِخ) نام قاضیی در ولایت قائن. محمد مفید مستوفی آرد: در سنهٔ ست و خمسین و تسعمائة (۹۵۶ هـ . ق.) در پنج قریه از ولایت قائن زلزلهٔ عظیم وقوع یافت چنانچه سه هزار کس در زیر خاک مانده براه عدم شتافتند. مشهور است مولانا باقی قاضی آن ولایت در علم نجوم مهارت تمام داشته در یکی از قرای خمسه میبود. به اهل آن مکان خبر داد که احتیاط مقتضی آن است که از ده بیرون رفته در خانه ها توقف مکنید. مردم ده سخن او را مسموع نداشته، قاضی با متعلقان بیرون رفته تا نصف شب در صحرا بود از سرما متأثر شده به مبالغهٔ فرزندان به ده آمد و همان ساعت زلزله واقع شد و قاضی با همهٔ فرزندان و متعلقان در زیر خاک مانده به عالم بقا رفتند. (از جامع مفیدی ص ۸۳۹ و ۸۴۰).(اِخ) (... بلخی) از شعرای پارسی زبان بلخ بوده است. از اوست: چو او را تکیه بر دیوار دیدم مردم از حسرت که این فرسوده قالب خشت آن دیوار بایستی. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴).(اِخ) (... چلبی) از شعرای روم (عثمانی). در تذکرة الخواص آمده است: بعد از نجاتی که ملک الشعرای روم است وی را مسلم دارند. در شهر حلب بشرف ملاقاتش نایل شدم. اکثر با حقیر شوخیهائی میکرد. خواجه زاده ای داشت بنام یوسف چلبی که حقیقةً یوسف ثانی بود و شاعر نامبرده از وی فرمانبرداری میکرد. بارها میگفت که دیشب پنج غزل سروده ام، چون دیدم مباهات را از حد گذرانید، گفتم اگر گستاخی نباشد امشب یوسف را بما بدهید، صبح ده غزل بدیع گفته و نوشته به تصحیح شریفتان برسانم! این اشعار از اوست: عسکر فتنه سنگ خیل خط و خال تیار تیغ لازم دگیل اول غمزهٔ قتال تیار. (از تذکرهٔ مجمع الخواص ص ۱۱۶).(اِخ) (... دماوندی) از شعرای ایران و اهل دماوند بوده است. از اوست: نخست آن سنگدل با بی دلان آمیختن گیرد چو وصلت در میان پیدا شود خون ریختن گیرد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴).(اِخ) (سیدباقی بن عطوة الحسینی العلوی) صاحب کشف الغمة روایت کند که: حکایت کرد بمن سیدباقی بن عطوة العلوی الحسینی، که پدرم عطوة در یکی از اعضای خود مرضی داشت و او بر مذهب زیدیه بود و میگفت که من تصدیق اقوال شما نمی نمایم تا وقتی که بیاید صاحب شما یعنی مهدی و مرا از این مرض نجات دهد، و این سخن بکرات از پدرم صادر شده، شبی در وقت نماز خفتن آواز صیحه و استغاثهٔ او بگوش رسید، برسبیل عجله خود را به وی رسانیدم چون ما را دید گفت «الحقوا لصاحبکم، فالساعة خرج من عندی».... عضو مجروح مرا بیفشرد و برفت و من دست به آن موضع رسانیدم، از مرض اثر ندیدم. سیدباقی گوید بعد از آن پدرم در ضمان صحت بود و این حکایت سمت اشتهار یافت. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۰۸ و۱۰۹).(اِخ) (عبدالباقی) شاعری بوده است ایرانی و خوش طبع، از اولاد شاه نعمت اللََّه ولی و از مقربین شاه اسماعیل صفوی و در اواخر قرن دهم هجری در جنگهای مابین ایران و عثمانی مقتول شد. (ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۳۷). اسمش میرعبدالباقی بود،... ممدوح ملاامیدی طهرانی و در زمان حضرت صاحبقران بشغل صدارت در منصب ایالت سرافراز بود. در جنگ چالدران که در میان شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی واقع شد به درجهٔ شهادت رسید. (از آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۱۲۲). نتوان صریح با تو غم خویش گفت و تو طفلی هنوز و فهم کنایت نمی کنی. ساقی مطلب جانب میخانه ام امروز کز خون جگر پر شده پیمانه ام امروز. مسکن شده کوچهٔ ملامت ما را ره نیست به وادی سلامت ما را درویشانیم و ترک عالم کرده این است طریق تا قیامت ما را. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴ شود.(اِخ) (عبدالباقی) از شعرای عصر زندیه و صفویه. اسمش میرزا عبدالباقی و بنی عم میرزا عبدالوهاب نشاط اصفهانی بود و بحسب وراثت کلانتری اصفهان را می نموده، چندی بوزارت کرمانشاهان و لرستان و عربستان (خوزستان) پرداخته است. (مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۸۲). از اوست: شب هجر است و مرا قصه دراز است امشب وای بر آنکه مرا محرم راز است امشب. ز گلبن تو نباشد گلی هوس ما را همین که غیر نچیند گل تو بس ما را.(اِخ) عبدالباقی صوفی تبریزی. (دانشمندان آذربایجان ص ۱۴۴). از فضلای زمان خود و در نگارش خط ثلث مسلم بود،... با شاه عباس صفوی معاصر و در وقت بنیاد مسجد جامع جدید عباسی شاه مغفور بجهت نوشتن کتابهٔ مسجد او را از بغداد باصفهان طلبید، سید بسبب استغنای ذاتی قبول ننمود، ساکن بغداد و از عالم آزاد بود، بعد از گرفتن بغداد او را به اصفهان آوردند و کتابهٔ مسجد را نوشت. از اوست: ای قدم ننهاده هرگز از دل تنگم برون حیرتی دارم که چون در هر دلی جا کرده ای. محنت کش روزگار خویشم چکنم درماندهٔ اضطرار خویشم چکنم دور است ز جبر اختیارم اما مجبور به اختیار خویشم چکنم. در کوی جهان چنگ هوس ساز مکن خودبینی و خودفروشی آغاز مکن گر کام دلت نشد میسر مستیز از بهر نیاز آمدی، ناز مکن. (از تذکرهٔ ریاض العارفین ص ۱۷۴). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴ شود.(اِخ) (... کاشانی) اصلش از مردم کاشان بود. دیوانش ملاحظه شده. بسعی بسیار این بیت از دیوانش استخراج گردید: باقی چمنی نیست چو گلزار محبت خاری که از آن گل بتوان چید ندارد. (آتشکدهٔ آذر ص ۲۴۱).(اِخ) (... ماوراءالنهر) از شعرای پارسی زبان اهل ماوراءالنهر بوده. از اوست: چنان کز دل شدم باقی اسیر عشق دلجوئی نه دل دارم، بلائی بهر جان خویشتن دارم. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴).(اِخ) (محمودافندی) از شعرای بزرگ عثمانی است. او بسال ۹۳۳ هـ . ق. در استانبول تولد یافت، فرزند مؤذن جامع سلطان محمد فاتح بود و به چراغ باشی گری رسید، پس از تحصیل به مدرسی سلیمانیه نایل گشت و سلطان سلیمان قانونی و سلطان سلیم به او توجه داشتند. در زمان سلطان مرادخان سوم، بیتی از اشعار او را مورد تفسیر سوء قرار داده نزد شاه از او شکایت کردند و منجر به تبعید او شد. پس از آن مورد عفو قرار گرفت و به منصب قاضی عسکر آناطولی و درجهٔ رئیس العلمائی رسید. دیوانی از او باقیست، کتاب مواهب لدنیه را تحت عنوان معالم الیقین ترجمه نمود. او بسال ۱۰۰۸ هـ . ق. درگذشت و در خارج دروازهٔ ادرنه در رهگذر ایوب انصاری مدفون گردید. از اوست: ای پای بند دامگه قید نام و ننگ تا کی هوای مشغلهٔ دهر بی درنگ آک اولدمی که آخر اولوب نوبهار عمر برگ خزانه دونسه گرک روی لاله رنگ. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۳). در کشف الظنون آمده: مولی محمود متوفی ۱۰۰۸ هـ . ق.، او را دیوانی است به ترکی و بسیار معروف و مشهور است، احتمال دارد که صاحب ترجمه با باقی محمود افندی یکی باشد.(اِخ) (... نهاوندی) شاعری بوده است از مردم نهاوند. وی در هندوستان در خدمت خان خانان بوده و در شرح حال این خان و اجدادش کتابی بعنوان آثار رحیمی نوشته است. این شاعر بسال ۱۰۳۳ هـ . ق. حیات داشته. از اوست: ما و بلبل عرض چاک سینه میکردیم دوش نازپرورد گلستان زخم خاری هم نداشت. (از ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۳۷). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۱ ص ۱۲۰۴ شود.(اِخ) (... هروی) از شعرای ایرانی و اهل هرات بوده. از اوست: او سخن از کشتن من میکند من بهمین خوش که سخن میکند. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۲۰۴).
کلمات همقافیه با «باقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر