معنی باقل

معنی باقل

6 بازدید
[ قِ ] (ع ص) زمین گیاه برآوردهٔ سبزشده. (ناظم الاطباء). بقلت الارض؛ انبتت؛ زمین گیاه برآورد و سبز شد. ابقل الرمث؛ اخضر؛ سبز شد شوره گیاه فهو باقل.(از تاج العروس) (از اقرب الموارد). مخضر. سرسبز: رمث باقل؛ ای رمث مخضر. (از اقرب الموارد). زمینی که درو تره باشد. || برآمده (نیش شتر): بباقل الناب کالقرقور والساج. (از اقرب الموارد). || تره فروش. (غیاث اللغات) (آنندراج). سبزی فروش. (یادداشت مؤلف). || کودک نشان ریش برآورده. (غیاث اللغات) (بهار عجم). (از آنندراج). نشان ریش پدید آمده. (مهذب الاسماء).
[ قِ ] (اِخ) باقل الایادی. عربی جاهلی بود. (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۳۸). مردی بود از ربیعه که گویند آهویی خرید به یازده درهم و در بغل گرفت، کسی از بهای خرید آن پرسید، او دستها از هم گشود و انگشتان بگشاد و زبان از دهان بیرون کرد تا بنماید که به یازده درهم خریده است. آهو در این هنگام فرار کرده، از آن زمان این مرد در حماقت و بله مثل شده است. مرزبانی گوید: فمازال عنداللقم حتی کأنه من العی لما ان تکلم باقل. (از تاج العروس) (از عقد الفرید ج ۷ ص ۲۱۰). این داستان به یک صورت در اعلام زرکلی و عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۴۳ و عقدالفرید ج ۷ ص ۱۷۳ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۱۹ و المنجد آمده است. باقل بن عمروبن ثعلبة الایادی از حمقای عرب بود. (از البیان و التبیین ج ۱ ص ۱۹). نام شخصی که در تحمیق شهرهٔ آفاق بوده. (آنندراج). مردی که در عجز از سخن گفتن به او مثل زنند. (از اقرب الموارد). نام مردی از قیس بن ثعلبه که در عجز بیان به وی مثل زنند. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). نام مردی که بغایت کندزبان و احمق بود. (غیاث اللغات). نام شخصی که بکندزبانی مثل است. (ناسخ التواریخ ج قاجاریه چ ۴ ص ۴۶) (شرفنامهٔ منیری): گرچه بودم به الکنی باقل کرد مدحش فصیح سحبانم. روحی ولوالجی (از عوفی). سحبان وایل در جنب او [ مؤیدالدین نسفی ] باقل و عطارد لطایف اشعار او را ناقل. (لباب الالباب عوفی ج ۲ ص ۳۵۹). «من باقل سخن که کاروانش بسزا نساخته ام». جلالای طباطبا (از آنندراج). - امثال: اعیا من باقل. (از تاج العروس): هو اعیی من باقل. (ناظم الاطباء)؛ نادانتر از باقل. (از عقد الفرید ج ۳ ص ۱۰ و ج ۴ ص ۲۸۳). || (ص) گنگ، بمناسبت اعمال و افکار باقل مذکور در فوق. احمق. (شعوری ج ۱ ص ۱۷۵). || سخنی که بکاهلی و درماندگی بیان شود. (آنندراج) (غیاث اللغات). || (اِخ) ابوباقل حضرمی. از محدثان بود. (از تاج العروس). || بنوباقل؛ طایفه ای از «ازد» که به بَقل نیز معروفند. (از تاج العروس) (ناظم الاطباء).
[ قِ ] (اِخ) نام قصبه ایست در ساحل رود سنگال آفریقای غربی که در ۵۶۰ هزارگزی مشرق شهر سن لویی واقع شده است محصول عمدهٔ آن عاج و فرآورده های حیوانی است. اهالی آن سیاه پوست و اکثر پیرو دین اسلام اند. این ناحیه بسال ۱۸۵۶ م. بتصرف فرانسه درآمد. (از لغات تاریخیه و جغرافیهٔ ترکی ج ۲ ص ۳۶).

کلمات هم‌قافیه با «باقل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «قل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید