معنی بافنده
7 بازدید
[ فَ دَ / دِ ] (نف) آنکه بافتن کار دارد. آنکه بافد. (از ناظم الاطباء). نساج. جولاهه. (آنندراج) (شعوری). حائک. جولاه. ناسج. پای باف. گوفشانه. شاتن. (منتهی الارب). واشیه. (منتهی الارب). وصاد [ وَ ص صا ] (منتهی الارب): بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش بکارگاه حریر.سعدی (گلستان). از کمانی سست، سخت انداختن کار هر بافنده و حلاج نیست.جامع التمثیل. سخنهایت کنی چون در خوشاب مشو بافندهٔ لفاف و کذاب. (از فرهنگ شعوری). || در شعر ذیل ظاهراً بمعنی سخن باف و استدلال کننده و نکته سنج است : عقل بافنده ست منشان عقل را بر تخت عشق آسمان عشاق را و ریسمان جولاه را. سنائی. || بمجاز، بیهوده گوی. احمق. (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۹۲).
کلمات همقافیه با «بافنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر