معنی بافر
7 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) (با +فر) باطمطراق. باشوکت. دارندهٔ فر. باشکوه : چو زین آگهی شد بفغفور چین که بافر مردی از ایران زمین.فردوسی. نه بافرش همی بینم نه با سنگ ز فر و سنگ بگریزد بفرسنگ.نظامی. بدو گفت کی شاه با فر و هوش از ایدر سخنهای حاتم نیوش. سعدی (بوستان). و رجوع به فر شود.
کلمات همقافیه با «بافر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر