معنی باطنی
6 بازدید
[ طِ ] (ص نسبی) منسوب به باطن. مقابل ظاهری. درونی. داخلی. ذاتی. جوهری.[ طِ ] (ص نسبی) منسوب است به فرقهٔ موسوم به باطنیه. آنکه بطریقهٔ باطنیه گرویده باشد. سَبعی. قرمطی. هفت امامی. اسماعیلی. تعلیمی. فاطمی. رفیق. (النقض حاشیهٔ ص ۹۳). ج، باطنیان و باطنیون : باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگر است گویی شده ست این گل دوروی باطنی. منوچهری. || باطنی. باطنیه. اینان گویند ظواهر آیات قرآن را بواطنی هست غیر از آنچه در عرف لغویون است. (از الانساب سمعانی): و بعهد با کالیجار مذهب سبعیان ظاهر شده بود چنانک همهٔ دیلمان سبع مذهب بودند چنانک در این وقت آنرا مذهب باطنی گویند و مردی بود باطنی، نام او ابو نصربن عمران کی سری بود از داعیان سبعیان. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ اروپا ص ۱۱۹). و رجوع به باطنیه و همچنین غزالی نامه، صص ۲۴ -۳۰ -۲۶۲ شود.[ طِ ] (اِخ) از شعرای بخارا و بروایتی دیگر از بلخ بوده است. امیر علیشیر نوائی آرد: مرد فقیر و ساده است و در بلخ میباشد و بقدم توکل بزیارت مکه معظمه مشرف شده، این مطلع ازوست: بسکه داری تنگدل ای غنچهٔ خندان مرا جان ز دل آمد به تنگ و دل گرفت از جان مرا. رجوع به مجالس النفائس ص ۸۲ و ۲۵۶ و ۳۰۶ و هم چنین قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۱۹۹ و صبح گلشن ص ۵۰ شود.
کلمات همقافیه با «باطنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر