معنی باشه
67 بازدید
[ شَ / شِ ] (اِ) جانوری است شکاری از جنس زردچشم و کوچکتر از باز باشد. (برهان). این کلمه همریشهٔ باز است و در فارسی باش، باشه، واشه، و معرب آن باشق و در لهجهٔ طبری واشه ، در گیلکی واشک است. در لاتینی فالکونیزوس گویند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). باشه یا واشه در گیلکی واشک، ناگزیر در پهلوی هم واشک بوده که معرب آن واشق شده است. واژهٔ باز و باشه که امروزه نام دو مرغ شکاری است لفظاً هر دو بیک معنی است و باید از «وز» باشد بمعنی پرنده، از مصدر وز که بمعنی پریدن هم در اوستا آمده است. (از فرهنگ ایران باستان پورداود ج ۱ ص ۲۹۹ و ۳۱۴). مرغ معروف شکاری. مرغی است شکاری. (منتهی الارب). باشق. (مهذب الاسماء). واشه. (زمخشری). طوط. عُنقُرَه. قرشامه. (منتهی الارب). موش گیر. (یادداشت مؤلف). در قاموس آمده که باشق معرب باشه است. (حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۶۲). قسمی از باز است که عربی آن باشق میباشد. (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۹۲). ابوعیاض. ابوسُرافَه. ابوالاخذ. (یادداشت مؤلف): اگر بازی اندر چغو کم نگر و گر باشه ای سوی بطان مپر.ابوشکور. پس اندر دوان هفتصد بازدار ابا باشه و چرغ و شاهین کار. فردوسی. شکار باز خرچال و کلنگ است شکار باشه ونج است و کبوتر.عنصری. گاه رهواری چو کبک و گاه جولان چون عقاب گاه برجستن چو باشه گاه برگشتن چو باز. منوچهری. خرد است آنکه ترا بنده شدستند بدو بزمین شیر و پلنگ و بهوا باشه و باز. ناصرخسرو. پیر در دست طفل گردد اسیر پشه گیرد چو باشه گردد پیر.سنائی. ...همه حیوانات را از پشه تا باشه و از مگس تا کرکس و از مور تا مار، و نعت اوست این کلمه که ... (کتاب النقض ص ۵۲۶). بسخا صید کند کف جوادش دل خلق از سخا کس بجز او باشه و شاهین نکند. سوزنی. بلی خجل شود آن باشه ای که ناگاهان به آشیانهٔ او میهمان رسد طغرل.سوزنی. به دست عدل تو باشه پر عقاب برید کبوتران را مقراض نوک منقارست.خاقانی. تا چه کند مرد خردمند آز تا چه کند باشهٔ چالاک باز.خاقانی. چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر چو لاشه بسته گلویی بریسمان قضا. خاقانی. از میامن عدل و اختطاف خطاف از ذباب ضعیف و تعرض پشهٔ حقیر کوتاه گردد، و منقار باشه از تهدم عصفور و ضرر زهر از نیش زنبور منقطع ماند. (راحةالصدور راوندی). باشه گشته پشه ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او. عطار. و باشه بابنجشک در یک منزل دمسازی می نمایند. (سندبادنامه ص ۹). چون صعوه در چنگ باشه و پیل از نیش پشه خلاص و مناص میجست. (سندبادنامه ص ۱۵۹). همچنین منقار باشه از تعرض عصفور و ضرر زهر از نیش زنبور منقطع ماند. (سندبادنامه ص ۳۴۳). هر کجا میزان عدل شاملت شاهین نمود از سر گنجشک عاجز ظلم باشه باز کرد. ابن یمین. به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه درپی هر صید مختصر نرود. حافظ. چه اندیشه دارد ز باشه عقاب سها چیست نزد بلند آفتاب. هاتفی (از شعوری و فرهنگ ضیاء). مجنبان لاشه در رزمی که دستانی کند رستم مپران باشه در روزی که طوفانی کند صرصر. صاحب دیوان مازندرانی (از انجمن آرا). - باشه مثال؛ همانند باشه. مانند باشه : خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثال صرصر حادثه نگذاشت که پر باز کنم. خاقانی.[ ] (اِ) به فارسی آش است. (فهرست مخزن الادویه).[ شِ ] (اِخ) دهی است از دهستان ویسه بخش مریوان شهرستان سنندج که در ۲۴ هزارگزی شمال باختر دژ شاهپور و ۲ هزارگزی مرز ایران و عراق و ۸ هزارگزی پنجوین در دامنه واقع است. ناحیه ای است سردسیر با ۱۰۰ سکنه و آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات و حبوبات و لبنیات و توتون و برنج و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن اتومبیل رو و مالرو است. نام قدیم آن باشماق بوده است و فرهنگستان به باشه تغییر داده و پاسگاه مرزبانی گمرک و دبستان دارد. پاسگاه مرزبانی معروف برج چمن آرا در کنار مرز جزء باشه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵ و لغات مصوبهٔ فرهنگستان).
کلمات همقافیه با «باشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر