معنی باسق
7 بازدید
[ سِ ] (ع ص) نخل بلند بسق النخل؛ طال. (تاج العروس). ج، بواسق. دراز. بالنده. (غیاث اللغات). خرما بن دراز. بالیده. (آنندراج): تخم خرمایی، به تربیتش [ خدای تعالی ] نخل باسق گشته. (گلستان). || خرمایی است طیب و زردرنگ. (تاج العروس). || میوه ای است زردرنگ نفیس. (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ سِ ] (ع ص) نخل بلند بسق النخل؛ طال. (تاج العروس). ج، بواسق. دراز. بالنده. (غیاث اللغات). خرما بن دراز. بالیده. (آنندراج): تخم خرمایی، به تربیتش [ خدای تعالی ] نخل باسق گشته. (گلستان). || خرمایی است طیب و زردرنگ. (تاج العروس). || میوه ای است زردرنگ نفیس. (آنندراج) (ناظم الاطباء).(اِخ) تلفظ ترکی قوم باسک . رجوع به باسک و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۱۹۷ و لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ۲ ص ۳۰ شود.
کلمات همقافیه با «باسق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سق» برای سرودن شعر