معنی بازیچه

معنی بازیچه

6 بازدید
[ چَ / چِ ] (اِ مصغر) بازی خرد. (یادداشت مؤلف). تصغیربازی. (ناظم الاطباء). || آلت بازی. آنچه بدان بازی کنند. (برهان قاطع). آنچه بدان اطفال بازی کنند و بهندی کهلونا گویند. بازیچه، اگر چه در ظاهر تصغیر بازی است، مگر تحقیق آن است که کلمهٔ چه در این لفظ برای نسبت است. (غیاث اللغات). ملعبه. (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۹۲) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). لُعبَت. (زمخشری) (دهار). عروسک. اُلعوبَه. (منتهی الارب). بدانچه بازی کنند. (شرفنامهٔ منیری). عَرعَرَه. (منتهی الارب). آلت و چیزی که بدان بازی کنند. (ناظم الاطباء). اسباب بازی در تداول امروز: بازیچهٔ دهرشان بنفریفت.خاقانی. چرخ نارنج گون چو بازیچه در کف هفت طفل جان شکر است.خاقانی. عشقی که نه عشق جاودانی است بازیچهٔ عالم جوانیست.نظامی. || غیر جدی. به مزاح گرفتن. تفریح. سرگرمی. شوخی به معنی متداول امروز: بسی فال از سربازیچه برخاست چو اختر میگذشت آن فال شد راست. نظامی. ز عمرت آنچه ببازیچه رفت ضایع شد گرت دریغ نیاید بقیت اندر باز.سعدی. نگویند از سر بازیچه حرفی کز آن پندی نگیرد صاحب هوش. سعدی (گلستان). تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی. سعدی (گلستان). و گر صد باب حکمت پیش نادان بخوانند، آیدش بازیچه در گوش. سعدی (گلستان). کودکی بر بام رباط ببازیچه از هر طرف تیر می انداخت. (گلستان). صنعت بازیچه ای چند است و ما را همچو طفل بهر دفع گریه مشغول تماشا ساخته. نظیری نیشابوری (از شعوری). || مسخره. (برهان قاطع). لاغ. مسخرگی. (انجمن آرای ناصری) (شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ ضیاء) (آنندراج). || کار آسان. (آنندراج) (ناظم الاطباء): رعیت نوازی و سرلشکری نه کاریست بازیچه و سرسری. سعدی (بوستان). || بیهوده. سرگرمی : عمر ببازیچه بسر میبری بازی از اندازه بدر میبری.نظامی. ببازیچه مشغول مردم شدم وز آشوب خلق از پدر گم شدم.سعدی. || انقلاب زمانه. (ناظم الاطباء). پیش آمد روزگار. حوادث زمانه. حادثه. پیش آمد: این گنبد نارنج گون بازیچه دارد اندرون ز آه سحرگاهش کنون رو سنگباران تازه کن. خاقانی. ز مدهوشی دلش حیران بمانده در آن بازیچه سرگردان بمانده.نظامی. ازان بازیچه حیران گشت شیرین که بی او چون شکیبد شاه چندین.نظامی. || نازکی. خرده کاری. (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۹۲). || دستکش. (یادداشت مؤلف). دستخوش . ملعبه. گرفتار: از گران سنجی گنجور سپهر آمده کوه وز سبکساری بازیچهٔ باد آمده خس. سنائی. بازیچهٔ لعبت خیالت زین چشم خیالتاز گشتم.سید حسن غزنوی. سلیمان اگر تخت بر باد بست محمد ز بازیچهٔ باد رست.نظامی. گران سنگ باید چو پولاد گشت خس است آنکه بازیچهٔ باد گشت. امیرخسرو. - بازیچهٔ جهان و ایام و روزگار؛ مسخرهٔ روزگار: عیارهٔ آفاق است این یار که من دارم بازیچهٔ ایام است این کار که من دارم. خاقانی. در عشق داستانم و بر تو به نیم جو بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو.خاقانی. بازیچهٔ روزگار بیند بس خنده که بر جهان زند صبح.خاقانی. - بازیچه خانه؛ جایگاه بازی، بازیگاه. سرای بازی. بازیجای. و رجوع به بازیجای شود: بازیچه خانه ای است پر از کودک لهو است و لعب پایهٔ دیوارش.ناصرخسرو. - بازیچه داشتن؛ شوخی داشتن. به مجاز حادثه آفریدن و پیش آمد ایجاد کردن : این پیر دو تا گشته مسعود بازیچه چنین صد هزار دارد.مسعود سعد. - بازیچه رنگ؛ بازیچه لون. بازیچه گون. بازیچه مانند: چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ نبازد در این چاردیوار تنگ.نظامی. - بازیچهٔ غبرا؛ کنایه از جهان خاکی : از اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی عنان برتاب ازین گردون وزین بازیچهٔ غبرا. ناصرخسرو. - بازیچه گزار کردن؛ بازی کردن برای تماشای کودکان. (ناظم الاطباء). - بازیچه نمودن؛ واقعه پیش آوردن. نشان دادن : کردم استاخیی که بود مرا دیو بازیچه ای نمود مرا.نظامی (هفت پیکر). - سراچهٔ بازیچه؛ کنایه از دنیا. روزگار: در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر در این سراچهٔ بازیچه غیر عشق مباز. حافظ. - سر بازیچه داشتن؛ مشغول داشتن. سرگرم کردن : هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میدارد که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «بازیچه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «چه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید