معنی بازفرمودن
5 بازدید
[ فَ دَ ] (مص مرکب) پاسخ گفتن. جواب دادن : بر حضرت ایشان سلام کردم جواب بازنفرمودند. (انیس الطالبین ص ۱۲۶). || بازدادن. مرحمت کردن. اعطا کردن. بخشیدن : سالار دزدان را برو رحمت آمد جامه بازفرمود. (گلستان). و رجوع به فرمودن شود.[ فَ دَ ] (مص مرکب) پاسخ گفتن. جواب دادن : بر حضرت ایشان سلام کردم جواب بازنفرمودند. (انیس الطالبین ص ۱۲۶). || بازدادن. مرحمت کردن. اعطا کردن. بخشیدن : سالار دزدان را برو رحمت آمد جامه بازفرمود. (گلستان). و رجوع به فرمودن شود.
کلمات همقافیه با «بازفرمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر