معنی بازستدن
5 بازدید
[ سِ تَ دَ ] (مص مرکب) واستدن. بازگرفتن. واپس گرفتن. مسترد داشتن. گرفتن. ستدن : دل بمهر امیر دادستم کس نگوید که داده بازستان.فرخی. و احتیاط مال بکردند آنچه سالار بدیشان داده بود بازستده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۶). و وی [ بونصر ] جملهٔ آنرا بداد و در حال به خزانه فرستادند و خط خازنان بازستد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۰). و در حال چیزی بیشتر نگفتم [ احمد حسن ] که امیر را سخت حریص دیدم در بازستدن مال. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۹). و بدیشان [ سیمجوریان ] امیران خود و پیلان را که در جنگ رخنه گرفته بودند بازستدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۳). ترسیدند کرمان بازستدندی که لشکرهای ما بر آن جانب بهمدان نیرو میکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۸). تا جای پدر بازستانند ز دیوان آنها که سزای صلواتند و ثنااند.ناصرخسرو. کرا داد چیزی کزو بازنستد کرا برگرفت او نیفکند بازش.ناصرخسرو. ستاننده چابک ربائی است [ دنیا ] زود که نتوان ستد باز، هرچ آن ربود.اسدی. گفت وسکاره کش تیان خوانی آنچنان ده که بازبستانی. (از حاشیهٔ فرهنگ خطی اسدی نخجوانی). اسفندیار مصاف ایشان بشکست و درفش کابیان بازستد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۲). برد آن برات و بازگرفت، این غرامت است داد آن غلام و بازستد، این تحکم است. خاقانی. هدایت را ز من پرواز مستان چو اول دادی آخر بازمستان.نظامی. چه بخشد مرد را این سفله ایام که یکیک بازنستاند سرانجام بصد نوبت دهد جانی به آغاز به یک نوبت ستاند عاقبت باز.نظامی. باللََّه که دل از تو بازنستانم ور در سر کار خود رود جانم. سعدی (طیبات). چون مرا عشق تو از هر دو جهان بازستد چه غم از سرزنش هر دو جهانم باشد. سعدی (بدایع). وز انعامت همیدون چشم داریم که دیگر بازنستانی عطا را. سعدی (خواتیم). او را از عبداللََّه حکیم بازستدند، زیرا که او کفو او نبود. (تاریخ قم ص ۱۹۶).
کلمات همقافیه با «بازستدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر