معنی بازخواندن
5 بازدید
[ خوا / خا دَ ] (مص مرکب) بازگرداندن. طلبیدن : غمی گشت و لشکر همه بازخواند بزودی سلیح و درم برفشاند.فردوسی. ز ری مردک شوم را بازخوان ورا مردم شوم و بدساز خوان.فردوسی. سکندر بدو گفت کاینست راست تو طینوش را بازخوانی رواست.فردوسی. ز خیمه فرستاده را بازخواند بتندی سخنها فراوان براند.فردوسی. و من همی گویم که او [ خالدبن ولید ] منافق است، او را باز باید خواندن. (ترجمهٔ طبری بلعمی). حیلت می ساخت [ التونتاش ] ... تا رضای آن خداوند را بباب مادر یافت... و ما را از مولتان بازخواند و بهرات بازفرستاد. (تاریخ بیهقی). و ما را [ مسعود ] از مولتان بخواند باز [ محمود ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۵). پیش کسری گفتند که او نافرمانی میکند و سرکشی، نامه نوشت که او را بازخواند. (قصص الانبیاء ص ۲۲۵). از بردسیر نوشتند و لشکر بازخواندند. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۴۴). || گرد آوردن. جمع کردن، مقابل پراکنده ساختن : چو گستهم بشنید لشکر براند پراکنده لشکر همه بازخواند.فردوسی. || نهی. منع کردن. بازداشتن : دل شیده گشت اندران کار تنگ همی بازخواند آن یلان را ز جنگ. فردوسی. || بازخواندن بکسی، یا بچیزی؛ بدو نسبت کردن. نَسَب. (تاج المصادر بیهقی). انتساب. نسبت. منسوب داشتن. نامیدن. نسبت کردن. بنام چیزی نسبت کردن : ثغرهای جزیره شهرکهائی اند بر روی رومیان و از شام اند، ولکن به جزیره بازخوانند. (حدود العالم). و اندر ناحیت موقان دو شهرک دیگر است که هم به موقان بازخوانند. (حدود العالم). و از این بیابان هر کجا ناحیتی بدو نزدیک است بدان ناحیت بازخوانند. (حدود العالم). و دو ده است که بدین دو قوم بازخوانند. (حدود العالم). بدو بازخواندند لشکرش را گزیده سواران کشورش را. دقیقی (گنج بازیافته). چند جایگاه ساخته است و همه را بنام خویش بازخوانده است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۰). و این نهر «برازه» ببرازهٔ حکیم بازخوانند کی آب از فیروزآباد بگشاد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۱). در اعمال عراق و بابل چند جایگاه ساخته است و همه را بنام خویش بازخوانده است. (فارسنامهٔ ابن البلخی). بابک پادشاه عظیم بود که اردشیر را بدان بازخواندندی. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی خطی نخجوانی). و بزمین عراق دوانزده قلم است هر یکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هر یکی را به بزرگی از خطاطان بازخوانند، یکی مقلی به ابن مقله بازخوانند و دیگر مهلهلی که به ابن ملهل بازخوانند سه دیگر مقفعی که به ابن مقفع بازخوانند. (نوروزنامه منسوب بخیام). و شَمَر سپاه سالار او بود که شمر کند یعنی سمرقند را بدو بازخوانند. (مجمل التواریخ و القصص). گویند شهر کرمان بدان کرم بازخوانند. (مجمل التواریخ و القصص). و او [ کمری بن یافث ] را پسران بودند یکی بلغارنام، آنک زمین بدو بازخوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۰۴ س ۱۹). و حظیرهٔ بخارا وی نهاده بود و کوی علاء را به وی بازمیخوانند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۹۵). باز همین حیان بفرغانه لشکر برگماشت تا قتیبه را کشتند و حوض حیان به وی بازمیخوانند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۶۹). و خایه کشیده را بزبان عجم شابستام گویند پس این دیه [ شابستانان را ] بدیشان بازمیخوانند. (تاریخ قم ص ۸۶). او را بکنیت و نام او باز خواندند. (تاریخ قم ص ۲۲۷). || خواندن. قرائت کردن : تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت.مولوی. خود ز بیم این دم بی منتهی بازخوان فابین ان یحملنها.مولوی. || دیگر بارخواندن. دوباره خواندن. || مباشرت کردن. || تهمت زدن بطور آشکارا. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بازخواندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر