معنی بازخندیدن
5 بازدید
[ خَ دی دَ ] (مص مرکب) خندیدن : چون سید عامری چنین دید از گریه گذشت و بازخندید.نظامی. گفتی به سخن چو کار بندند زآن نظره چو غنچه بازخندند.نظامی. || روی خوش نشان دادن. بشاشت نمودن : مجنون کمر نیاز بندد لیلی برخ که بازخندد.نظامی.
کلمات همقافیه با «بازخندیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر