معنی بارگیر

معنی بارگیر

6 بازدید
(نف مرکب، اِ مرکب) اسب و شتر و امثال آن باشد از برای بار کردن و سواری و به عاریت به کسی دادن. (برهان). اسب و شتر و گاو. (غیاث). اسب و شتر و امثال آن. (انجمن آرا) (آنندراج). اسب. (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۶) (صحاح الفرس: بارگی). اسب سپاهی که عاریت به کسی دهند. (ناظم الاطباء). حیوان که به عاریت دهند. (دِمزن). شتر. (ناظم الاطباء). مرکب. مَحمِل. (منتهی الارب). برنشست. ستور باری. (ناظم الاطباء). اسب و حیوان بارکش. (فرهنگ شاهنامهٔ شفق): و گویم که من بارگیر محمد رسول اللََّه ام. (ترجمهٔ تفسیر طبری). چون من دوازدهست ترا اسب بارگیر لیکن ز خلق نیست جز از تو سوار من. ناصرخسرو. مرا گفت چون بارگیری نخواهی چو از خدمتت نیست روی رهایی.انوری. رخت محنت نهم بمنزل عیش زانکه شد بارگیر شادی لنگ.مجیر بیلقانی. بار عتاب او نتوانم کشید از آنک ما را سزای هودج او بارگیر نیست.خاقانی. این چه موکب بود یارب کاندر آمد تازیان بارگیرش صبحدم بود و جنیبت کش صبا. خاقانی. خوش سواریست عمر خاقانی صیدگه دهر و بارگیر اوقات.خاقانی. جهاندار فرمود کآید وزیر برفتن نشست از بر بارگیر.نظامی. و صفی ابوالعلا را استری از بارگیران خاص بفرمود و دستی جامه. (راحةالصدور راوندی). و در اوایل ربیع الاول بطالع مبارک مراکب فتح و ظفر بارگیر مراد ساخت. (جهانگشای جوینی). شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر. سعدی (بوستان). و چون مست شوم بر بارگیری از بارگیرهای نوبت سوار شده متوجه خانهٔ خود گردم. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۹۱). و خلعتهای بسیار و بارگیرهای نیکو و چندین تجمل بدو بخشید. (تاریخ قم ص ۲۱۵). ...شش نفر از محرمان را فرمود تا هفت بارگیر از طویلهٔ خاصه زین کرده به آنجانب دجله برند... (حبیب السیر چ قدیم طهران ج ۳ جزء ۳ ص ۱۵۷ س ۲۵). || عموماً بمعنی بارکش از حیوان و انسان و کشتی و امثال آن. (انجمن آرا) (آنندراج): و گفت بار حق جز بارگیران خاص ندارند که مذلل کردهٔ مجاهده باشند و ریاضت یافتهٔ مشاهده. (تذکرةالاولیاء عطار). و رجوع به بارکش شود. || بردارندهٔ بار. || آنکه بار را بروی کسی یا ستور می نهد. || آنکه بار را به روی وی می نهند. || بمجاز آنکه گناه یا تقصیری بر وی وارد می آورند. و مقصر و گناهکار. (ناظم الاطباء). || هودج و عماری. (برهان) (دِمزن) (آنندراج). کجاوه. هودج و پالکی. (ناظم الاطباء): بارگیر بی قبه؛ مَحِفَّه. بارگیر باقُبَّه؛ هودج. هوده و بارگیر که مرکبی است زنان را. سَدَن؛ پرده یا پردهٔ بارگیر. (منتهی الارب). || اسب نااصل که برای بارکشی بکار میرود. (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱). ستوران باربردار باری، مقابل سواری : افریقیه صطبل ستوران بارگیر عموریة گریزگه باز بازیار.منوچهری. || مادهٔ هر حیوان. (برهان) (دِمزن). ماده از هر حیوانی. (ناظم الاطباء). || مادیان. (دِمزن). || آبستن و حامله. || بارگیرنده. بردارندهٔ بار. || عاریت دهنده. (ناظم الاطباء). || مظروف. ظرفیت. آنچه در ظرف باشد. آن مقدار که یک یا چند ستور یا عرابه بار تواند داشت: بارگیر این کشتی یکصد خروار است. || نوکر: مشغول بچوبدار و فراش مشغول ببارگیر و چیله. عالی (در هجو خواتین خانجهان بهادر، از آنندراج). || لفظی که در تکلم تکیه کلام بعضی اشخاص است مثل «بلی»، «خیر»، «نگاه میکنی» و «عرض میشود» و غیر آنها که بدون مناسبت مکرر در کلام می آید. محسن تأثیر گوید: هر جا که هست بیهده گو خوار و ابتر است چون حرف بارگیر زیاد و مکرر است. (فرهنگ نظام).

کلمات هم‌قافیه با «بارگیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید