معنی باروح
6 بازدید
[ رَ / رو ] (ص مرکب) باصفا و خوش آیند. (ناظم الاطباء). دلگشا: صحبتی بود بغایت باروح و خوش و مجلس قوی دلکش. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). || گشاده. عریض. پهناور: خانهٔ باروح. || مسرور. فَرِح. فَرِحَه. (کازیمیرسکی). بشاش. شنگول. بانشاط.(ص مرکب) جاندار. آنکه روان دارد.
کلمات همقافیه با «باروح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر