معنی بارق

معنی بارق

5 بازدید
[ رِ ] (ع ص، اِ) برق. || هر چه بدرخشد. (از اقرب الموارد). روشن و تابان. (غیاث). درخشان. یغشاه بارق من نوره. (حکمت اشراق چ ۱۳۳۱ انجمن ایران و فرانسه ص ۳۴۸). || شمشیر درخشان. (دِمزن). || ابر بابرق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (دِمزن) (آنندراج) (تاج العروس). ابر برق دارنده. (فرهنگ نظام). - سحاب بارق؛ ابری که از او برق جهد. ابر بابرق و درخش. (ناظم الاطباء).
[ رِ ] (اِخ) نام پدر قبیله ای است در یمن. (آنندراج). لقب سعدبن عدی که پدر قبیله ای است از یمن. (معجم البلدان) (تاج العروس) (ناظم الاطباء). ابن درید در الاشتقاق ص ۲۸۲ ذیل عنوان «قبایل بارق و رجال آنان» آرد: بارق سعدبن عدی بن حارثه بود و ازاین رو وی را بارق خواندند که به کوه بارق در سراة فرودآمد. (از حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۳۰۱).
[ رِ ] (اِخ) نام شاعری است از عرب که وی را سراقةبن مرداس بارقی اصغر میخواندند و شرح حال وی در المؤتلف و المختلف آمدی (صص ۱۳۴-۱۳۵) آمده است. وی کسی است که با جریر مهاجات داشت و اخبار او در اغانی آمده است. (از حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۳۰۱). در الموشح مرزبانی آمده است: از جملهٔ معایبی که بر شعر جریر شمرده اند گفتار او دربارهٔ بشربن مروان است: یا بشر حق لوجهک التبشیر هل غضبت لنا و انت امیر. قد کان حقک ان تقول لبارق یا آل بارق فیم سُب جریر. (الموشح ص ۱۱۹). و رجوع به ص ۱۲۰ و ۱۲۶ و بارقی و سراقه شود. احمد محمد شاکر محشی المعرب جوالیقی بنقل از ابن درید در الاشتقاق (ص ۲۸۲) آرد: یکی از افراد بنی بارق سراقهٔ بارقی شاعر بوده. وی پسر مرداس بن اسماءبن خالدبن عوف بن عمربن سعدبن ثعلبةبن کنانةبن بارق بود که جریر او را هجاء گفت و وی را با مختار حدیثی است. (از حاشیهٔ المعرب ص ۳۰۱).
[ رِ ] (اِخ) ملک... نام والی قلعهٔ سلم بود. صاحب حبیب السیر آرد: یوشع مدت هفت سال کمر جهاد بر میان بسته بسیاری از اهل کفر و عناد را بقتل رسانید و اکثر بلدان شام و دیار مغرب را مفتوح گردانید و بعضی از حکام آن مواضع مانند ملک بارق که والی قلعهٔ سلم بود اظهار اسلام نموده به جان و مال امان یافتند. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۰۵). و رجوع به ص ۱۰۶ همین جلد شود.
[ رِ ] (اِخ) کوهی است در سراة. (از حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۳۰۱) (از ابن درید در کتاب الاشتقاق ص ۲۸۲). نام کوهی. (آنندراج). کوهی است که سعدبن عدی بدان فرودآمد و از این رو بدان ملقب شد چنانکه در گفتار مؤرج آمده است. (از تاج العروس). کوهی است در بلاد یمن که چنانکه گمان میکنند قبیلهٔ ازد، بدان فرود آمد. (از انساب سمعانی). کوهی است به یمن متعلق به قبیلهٔ ازد. (از تاج العروس). رجوع به برقهٔ بارق شود. یاقوت در معجم البلدان آرد: بارق در قول مؤرج سدوسی کوهی است که سعدبن عدی بن حارثةبن عمرو مزیقیاءبن عامر ماءالسماءبن حارثةبن امری ءالقیس بن ثعلبةبن مازن بن الازد بدان فرودآمد و ایشان برادران انصارند و از غسان نیستند که در تهامه یا یمن باشند. (از معجم البلدان ج ۲).
[ رِ ] (اِخ) موضعی است به تهامه. (از تاج العروس). و رجوع به معجم البلدان ج ۲ شود.
[ رِ ] (اِخ) یکی از ارکان عرض یمامه است. (از تاج العروس). رکنی از ارکان عرض یمامه، و آن کوهی است. (معجم البلدان ج ۲).
[ رِ ] (اِخ) موضعی است به کوفه. (تاج العروس) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جائی است نزد کوفه. (آنندراج): و ردهم عن لعلع و بارق ضرب یشظیهم عن الخنادق. (از المعرب جوالیقی ص ۱۳۲) (از اللسان) و در حاشیهٔ همین صفحه آمده است: «لعلع» و «بارق» دو موضع اند. بارق کوفه که ابوطیب دربارهٔ آن گوید: تذکرت مابین العذیب و بارق مجر عوالینا و مجری السوابق. (از معجم البلدان ج ۲)
[ رِ ] (اِخ) موضعی است به کوفه. (تاج العروس) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جائی است نزد کوفه. (آنندراج): و ردهم عن لعلع و بارق ضرب یشظیهم عن الخنادق. (از المعرب جوالیقی ص ۱۳۲) (از اللسان) و در حاشیهٔ همین صفحه آمده است: «لعلع» و «بارق» دو موضع اند. بارق کوفه که ابوطیب دربارهٔ آن گوید: تذکرت مابین العذیب و بارق مجر عوالینا و مجری السوابق. (از معجم البلدان ج ۲)
[ رِ ] (اِخ) نهری است در باب الجنة در حدیث ابن عباس که ابن حاتم آن را در التقاسیم و الانواع فی حدیث الشهداء آورده است. (از تاج العروس) (معجم البلدان ج ۲).
[ رِ ] (اِخ) نام آبی است در عراق میان قادسیه و بصره. در اشعار عرب ذکر بسیار از این آب میشود. در جوار این محل در بین بنی تغلب و نمر سانحه ای واقع شده که به «یوم البارق» موسوم است. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲). و یاقوت آرد: آبی است به عراق و آن مرز میان قادسیه و بصره است و از اعمال کوفه باشد و شاعران نام آن را در اشعار بسیار آورده اند. اسودبن یعفر گوید: اهل الخورنق و السدیر و بارق و القصر ذی الشرفات من سنداد. رجوع به عقدالفرید چ ۱۳۵۹ قاهره ج ۳ ص ۲۳۶ شود.
[ رِ ] (اِخ) باوق. یارق. یاروق. بخشی ختایی. معلم و مربی فرزند غازان بود:... و چون پنج ساله شد (فرزند غازان) اباقاخان او را به بارق بخشی ختایی سپرد تا او را تربیت کند و خط مغولی و اویغوری و علوم و آداب ایشان بیاموزد... (تاریخ مبارک غازانی چ ۱۳۵۸ انگلستان ص ۸). و رجوع به همین کتاب ص ۱۰ شود.
[ رِ ] (اِخ) ذوبارق همدانی. لقب جغونةبن مالک. (تاج العروس) (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بارق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید