معنی بارده
13 بازدید
[ رِ دَ ] (ع ص) تأنیث بارد. (منتهی الارب). مؤنث بارد. || سرد و خنک. (ناظم الاطباء): اوجاع بارده. امراض بارده. - حجة (حجت) باردة؛ یعنی ضعیف. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). - غنیمة البارده؛ غنیمتی که بی جنگ بدست آید. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || زمینی باشد که آب داده باشند، و در شرح سامی فی الاسامی مسطور است که باردة هی الارض التی ارسل فیها الماء. || از اعلام زنان است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) نام ام ولد مادر واثق بن هرون الرشید است: معتصم روز پنجشنبه بمرد... و پسر خود را واثق ولیعهد کرد، نسب و حلیت: ابواسحاق ابراهیم و محمد نیز گویند، بن هرون الرشید، و مادرش ام ولد نام او بارده از مولدات کوفه... (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۵۸).[ دَ / دِ ] (اِخ) دهی است از دهستان گاوکان بخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در ۸۴هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ۲۵هزارگزی شمال راه مالرو سبزواران - کروک در کوهستان واقع است. هوایش معتدل و دارای ۱۰۰ تن سکنه می باشد. شغل مردمش زراعت و صنایع دستی اهالی قالی بافی بدون نقشه و راهش مالرو است. مزرعهٔ بندر جزء این ده است. ساکنین از طایفهٔ رئیسی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).[ دَ / دِ ] (اِخ) دهی است از دهستان لار بخش حومهٔ شهرستان شهرکرد. در ۴۲هزارگزی شمال باختر شهرکرد و ۳۰هزارگزی راه عمومی نافچ به سامان در دامنهٔ کوه واقع است. هوایش معتدل و دارای ۲۱۵۸ تن سکنه میباشد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالی بافی می باشد. در حدود ۲۵ باب دکان و یک زیارتگاه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «بارده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر