معنی بارد

معنی بارد

73 بازدید
[ رِ ] (ع ص) سرد. ضد حار، خواه بقوه باشد یا بفعل. براد. (از قطر المحیط). سرد و سردی کننده. (غیاث). سرد و خنک. (آنندراج). سرد. (دِمزن). - عیش بارد؛ زندگانی گوارد. (منتهی الارب) (آنندراج). - ماء البارد؛ آب سرد و خنک. (منتهی الارب). - مغنم بارد؛ غنیمت بی رنج. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به بارده شود. - یوم بارد؛ روزی سرد. (مهذب الاسماء). || شمشیر بران. ج، بوارد. (منتهی الارب) (آنندراج). - حجت بارد؛ یعنی ضعیف. (قطر المحیط) (اقرب الموارد): حجت بارد رها کن ای دغا عقل در سر آور و با خویش آ.مولوی. || فارسیان بمعنی بیمزه و ناخوش آرند. (غیاث). و فارسیان بمعنی ناخوش بیمزه استعمال کنند. سعید اشرف گوید: نقل جمال لیلی و شیرین بدور تو چون گفتن لطیفهٔ مشهور بارد است. (از آنندراج). خنک و بیمزه در رفتار و گفتار: مکرها در کسب دنیا بارد است مکرها در ترک دنیا وارد است.مولوی. || بی ذوق. بی لطف : وآن توهمها ترا سیلاب برد زیرکیّ باردت را خواب برد.مولوی. آنچه ما را در دلست از سوز عشق می نشاید گفت با هر باردی. سعدی (طیبات). || ثابت: لی علیه الف بارد؛ یعنی ثابت، و کذلک سموم بارد؛ ای ثابت لایزول. (منتهی الارب) (آنندراج). || بمعنی عنّین، که بر زن قادر نباشد. (غیاث). || یکی از امزجهٔ نه گانهٔ طب قدیم. سرد. ج، بوارد. (بحر الجواهر). و بارد بر دو گونه است بارد بالفعل، چون برف و بارد بالقوه، چون کاهو و کاسنی. (مفاتیح). سرد و تر. سرد و خشک. - بارد بالفعل؛ سردی که با لمس سردی آن را دریابی. (بحر الجواهر). - بارد بالقوه؛ سردی باشد که چون از حرارت غریزیه منفعل شود در بدن احداث برودت کند. (بحر الجواهر).
[ رِ ] (اِخ) لقبی که بغلط و عداوت به حمادبن اسحاق بن ابراهیم ماهان ارجانی فارسی معروف بموصلی داده اند.
[ رِ ] (اِخ) (سرد) و آن مکانی است که در جنوب فلسطین در نزدیکی چاه لحی رائی واقع است. (سفر پیدایش ۱۶ : ۱۴). و بعضی بر آنند که الخلاصة حالیه که تخمیناً ۱۲ میل بطرف جنوب بئر شبع واقع میباشد همان بارد است و دیگران، بر اینکه البرید بارد است. (قاموس کتاب مقدس).
[ رِ ] (اِخ) ابواحمد قاسم بن علی بن جعفر بزاردوری، معروف به بارد. از مردم بغداد بود و در زمرهٔ محدثان بشمار میرفت و در ماه ربیع الاول سال ۳۶۷ هـ . ق. درگذشت. (از انساب سمعانی).
[ رِ ] (اِخ) ابوالفرج محمدبن عبیداللََّه، شاعر بغدادی معروف به بارد. از محدثان بود. وی از ابوبکر شبلی حکایاتی روایت کرد و ابوالحسن احمدبن علی طوری ازو روایت دارد. (از انساب سمعانی).
[ رِ ] (اِخ) لقب محمد ابوجعفربن احمدبن محمدبن یحیی بن عبدالجباربن عبدالرحمن قاری مؤذن، اصلاً از مرو اهل بغداد بود و به بارد شهرت داشت. از اسماعیل بن محمدبن اسماعیل مولی بنی هاشم و جماعتی از مردم کوفه حدیث کرد و محمدبن مظفر حافظ ابوالحسین محمدبن جمیع غسانی و دیگران از وی روایت دارند. وی بسال ۳۲۹ هـ . ق. درگذشت. (از انساب سمعانی).

کلمات هم‌قافیه با «بارد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید