معنی بادی
5 بازدید
(ص نسبی) آنچه منسوب به باد باشد از فلکیات همچو: برج جوزا و دلو و میزان . (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا). || منسوب به باد (نفخ) در اصطلاح موسیقی. از ذوات النفخ در برابر زهی (ذوات الاوتار). رجوع به آهنگ شود. || (فعل دعایی) یعنی همیشه و دایم باشی. (برهان). همیشه و دایم باشی.(ناظم الاطباء). همیشه باشی. یعنی باشی تو در حال خطابست، چنانچه در مغائبه گویند بادا. (آنندراج) (انجمن آرا). بوادی. باشی تو: تو بدرود باش ای جهان پهلوان که بادی همه ساله پشت گوان.فردوسی. ز کشواد و گیوت که داد آگهی که با خرمی بادی و فرهی.فردوسی. که جاوید بادی تو با تاج و تخت همیشه بهر جای فیروزبخت.فردوسی. همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا کند ار عاقلت بحق در خشم به از آن کِت ببندد ابله چشم.سنائی. تا که باشد در مثل کالیأس احدی الراحتین بادی اندر راحتی کآن را نباشد بیم یاس. انوری. و رجوع به باد شود.(ع ص) (از «ب دء») آغازکنندهٔ به چیزی. (از منتهی الارب). آغازکننده. (غیاث) (آنندراج). ابتداکننده. آغازنده. پیشدست : گفت آری آنچه کردم اِستم است لیک هم میدان که بادی اظلم است.مولوی. سهم بسهم والبادی ء اظلم. بادی الرأی؛ در اول دیدار دل. (ترجمان علامهٔ جرجانی تدوین عادل ص ۲۵). - بادی نظر؛ اول نظر و آغاز آن. (ناظم الاطباء). اول رأی. ابتدای رأی. رائی که بار اول دست دهد پیش از امعان نظر. (از تاج العروس). || آفریننده. || نو بیرون آورنده. (از منتهی الارب). - بادی الرأی؛ اول فکر. بدان که بادی اسم فاعل است از بدایت که بمعنی آغاز و اول است چون این را مضاف کردند بسوی الرأی الف در درج کلام افتاد ضمه بر یا ثقیل بود انداختند التقای ساکنین شد میان یا و لام یا افتاد در تلفظ مگر این یا را در رسم الخط می نویسند و در حالت جری نیز همین حکم است مگر در صورت نصب یا را حذف نکنند و مفتوح خوانند. (غیاث) (آنندراج). بادی الرأی؛ ظاهره و من همزه جعله من بدأت و معناه اول الرأی . (اقرب الموارد). - بادی بدی؛ اسم للداهیة. (منتهی الارب). {/Bوَ مََا نَرََاکَ اِتَّبَعَکَ إِلاَّ اَلَّذِینَ هُمْ أَرََاذِلُنََا بََادِیَ اَلرَّأْیِ .۱۲-۲۱۱۱:۲۷/} (قرآن ۱۱/۲۷).(ع ص) (از «ب دو») پیدا و آشکار شونده. (از منتهی الارب). - بادی الرأی؛ ظاهر رای و آنانکه آنرا مهموز دانند آنرا از بدأت گیرند، و آن بمعنی اول رأی است. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ظاهر رأی یا اول آن. (منتهی الارب). || برآینده بسوی بادیه و مقیم در آن. (از منتهی الارب). آنکه در بادیه نشیند. (محمودبن عمر ربنجنی). بیابانی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۲۴). مردم صحرائی. (آنندراج). صحرانشین. بادیه نشین. اهل بَدْو. مقابل قاری، حاضر، عاکف. خلاف محتضر. ج، بادون، بُدّی ََ، بُدّاء. (از منتهی الارب): و بلغت بادی زمین را که مقام گاه اصلی باشد بوم خوانند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۷).(ص نسبی) منسوب به باد. - انجیر بادی، تین بادی؛ انجیر پیش رس و انجیر بادی در فارس معدودی ثمر انجیر است که پیش از رسیدن دیگر انجیرهای درختی پوچ و پرباد و کم مزه رسد. - بواسیر بادی؛ نوعی از بواسیر. - چراغ بادی؛ چراغ سیمی (در تداول عامه). چراغ فنری. - کشتی بادی؛ کشتی دارای بادبان. کشتی با شراع.(اِخ) ابوالحسن احمدبن علی بادی یا بادا. عامه وی را ابن البادا خوانند. (از انساب سمعانی). رجوع به بادا شود.(اِخ) دهی از دهستان سوسن بخش ایذهٔ شهرستان اهواز. در ۴۰هزارگزی جنوب ایذه در کوهستان واقعست. منطقه ای است گرمسیر با ۱۰۵ تن سکنه. آبش از چشمه و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶ ضمیمهٔ صفحهٔ مقابل ۳۲).
کلمات همقافیه با «بادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر