معنی بادل
5 بازدید
[ دِ ] (ص مرکب) شجاع و دلاور و صاحبدل. (ناظم الاطباء). پردل. دلیر: همه بتیغ گرفته ست وز شهان ستده ست شهان بادل جنگ آور و بهوش و بهنگ. فرخی. پادشاه بادل و جگردار، بدو دست بر سر و روی شیر زد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۰). و رجوع به «با» در همین لغت نامه شود.[ ] (اِ) بهندی ابر را گویند. (فهرست مخزن الادویه).[ دِ ] (اِخ) نام مبارزی هندی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بادل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر