معنی بادریس
5 بازدید
(اِ مرکب) بادریسه. چرم یا چوبی باشد مدور که در گلوی دوک کنند بجهت آنکه ریسمانی که میریسند یک جا جمع شود و بعربی فلکه خوانند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). چرمی مدور که در دوک بود. (شرفنامهٔ منیری). چرم یا چوب مدور میان سوراخ که در دوک کنند. (رشیدی). برخاج. (فرهنگ دمزن): فکرتش علم خانهٔ شبلی منطقش وعظنامهٔ ذوالنون پرده دوز محلت علمش بادریس خلافت مأمون کرده فیض انامل کرمش خاک بر فرق دجله و جیحون. ؟ (از عقدالعلی). با آبروی عدل تو ای بادریس آسمان از کرده های خویشتن خود را پشیمان ساخته. شمس طبسی (از جهانگیری). حَرْت؛ گرد بریدن چیزی مانند بادریس. (منتهی الارب). رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۶۶ شود. || تختهٔ گرد میان سوراخی باشد که بر سر چوب خیمه گذارند. (برهان). کلیچهٔ ستون خیمه را نیز بنابر مشابهت بدان بادریسه گویند. (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری) (رشیدی). آن گردهٔ چوبین میان سوراخ کرده که بر ستون خیمه کنند. (شرفنامهٔ منیری). کماچهٔ دیرک خیمه. (ناظم الاطباء). بعربی فلکه خوانند. (رشیدی). مهچهٔ خیمه. کَرَبه. سپندوز. چناب. جاناغ. (دِمزن). || بادکش. (از آنندراج از قول برهان). || تابی را گویند که زنان بدوک دهند. (برهان). تابی که بدوک میدهند. (ناظم الاطباء). || بادزن. (برهان) (ناظم الاطباء). || گردش و دوران. (ناظم الاطباء).(اِخ) (شاعر کتلونی) معرب پادریس. از شاعران و رجزسرایان اندلس ناحیهٔ کتلونیه بود. (الحلل السندسیه ج ۲ ص ۲۲۸).
کلمات همقافیه با «بادریس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر