معنی بادر
8 بازدید
[ دَ ] (اِ) مرضی است که آنرا سرخ باده گویند. (آنندراج). سرخباد که تب هم گویند. رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۵۹ شود. باد سرخ. رجوع به باددژنام و مترادفات آن شود. || روز بیست ونهم از هر ماه شمسی. || کاهو. (ناظم الاطباء).[ دَ رَ ] (اِخ) موضعی بهندوستان. رجوع به ماللهند چ لیپزیک ص ۱۵۵ س ۱۷ شود.[ دَ ] (ص) تازه و سبز. || مرطوب. (ناظم الاطباء).[ دِ ] (ع ص، اِ) ماه تمام. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || غلام تمام در جوانی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شتابنده. (غیاث). مسرع و سبقت گیرنده. (قطر المحیط). ج، بوادر. (قطر المحیط). || میوهٔ رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || راست گوی بود. (نسخهٔ خطی فرهنگ اوبهی).
کلمات همقافیه با «بادر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر