معنی باخرز

معنی باخرز

5 بازدید
[ خَ ] (اِخ) ناحیه ایست دارای قریه های بزرگ که قصبهٔ آن مالین است بین نیشابور و هرات. و اصل آن به پهلوی بادهرزه باشد زیرا محل وزش بادهاست و دارای ۱۶۸ قریه است. (معجم البلدان) (مراصدالاطلاع). نام قصبه ایست در خراسان. (برهان) (فرهنگ نظام). نام قصبه ایست از خراسان در طرف مشرقی هرات واقع و مسکن ایل هزار (هزاره) است و از آنجاست شیخ سیف الدین از مشایخ صوفیه. (آنندراج) (انجمن آرا) نام شهری. (شرفنامهٔ منیری). ولایتی است از اقلیم چهارم و ولایتی بسیار دارد و معتبر است و در مجموع مواضع باغات انگور و میوه فراوان باشد بتخصیص قصبهٔ مالان که جای عظیم و پرنزهت است و خربزهٔ بلند در جمیع خراسان مشهور است. (نزهةالقلوب چ لیدن ج ۳ ص ۱۵۱). ناحیهٔ بزرگیست میانهٔ نیشابور و هرات مشتمل بر قرای کثیره. اصل این لفظ بادهرزه بوده زیرا که جای وزیدن و هبوب ریاح است، گویند صد و شصت و هشت پارچه دیه و دارالحکومهٔ آن مالین است. جماعت کثیری از علمای فقه و ادب و شعر منسوب باین ناحیه میباشند و از آن جمله یکی علی بن حسن بن باخرزی صاحب کتاب دمیةالقصر است و پدر او نیز مرد فاضلی بوده. (مرآت البلدان ج ۱ ص ۱۵۰). یکی از ولایات پارت قدیم بوده است. (ایران باستان ص ۲۱۸۶). این ولایت از شمال محدود است به جام و از مشرق به هریرود و از مغرب به ترشیز و از جنوب به قاینات. باخرز ظاهراً در اصل بادهرزه بوده زیرا که در محل وزیدن بادهای سخت واقع شده و قرای متعدد حاصلخیز دارد. و جمع کثیری از علما منسوب باین ناحیه اند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۹۷). ناحیهٔ بزرگی است در بین هرات و نیشابور و بقول یاقوت حموی از ۱۶۸ پاره ده مرکب بوده، اینجا مسقط رأس تعدادی از علما و ادبای بزرگ بوده مانند علی بن حسن باخرزی صاحب دمیةالقصر و غیره. (قاموس الاعلام ترکی): ... گه بباخرز و گه به باوردم گه به گرگانج و گه بگرگانم. روحی ولوالجی (از لباب الالباب چ لیدن ج ۲ ص ۱۶۷). دی مرا گفت مردکی در بلخ من ترا دیده ام نه از قوطی گفتمش نی ز جام و باخرزم مردکی شاعر و نه از لوطی. کوشککی قاینی (از لباب الالباب چ لیدن ج ۲ ص ۱۷۴). از آنجا سوی موقان سر بدر کرد ز موقان سوی باخرزان گذر کرد.نظامی. دیگر کسی از حضرت او مأیوس بازگشته استماع نرفته بود مگر شخصی از مالین باخرز در آفاق مشهور کرد که من گنجی یافته ام و با هیچ کس نخواهم گفت تا وقتی که چشم من بجمال قاآن روشن شود. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج ۱ ص ۱۷۸). و رجوع به ج ۲ ص ۲۶ همین کتاب و مجمل التواریخ گلستانه ص ۳۰۹ و تاریخ غازانی ص ۸۵ و مجالس النفائس ص ۵۲،۷۴،۲۴۹ و فهرست حبیب السیر چ خیام ج ۱ و ۴ شود. از آنجا [ اخلاط ] ببردع و بیلقان و باخرزان رفت [ هشام بن عبدالملک مروان ] و بحرب بستد از باخرزان دو نوبت لشکر خرزی بر شبیخون کرد و دو نوبت بر خاقان جنگ کرد، دوم شکست بر خاقان افتاد. (تاریخ گزیده چ عکسی لندن ص ۲۸۲). و شاه سنجان در سنجان است و سلطان سلیمان در ولایت باخرز و در جانب قبلی طوس. (نزهة القلوب چ لیدن ج ۳ ص ۱۵۱). و رجوع به ص ۱۷۷ همین کتاب شود. || نام گوشه ای باشد از چهل وهشت گوشهٔ موسیقی. (برهان) (غیاث) (آنندراج). نام مقامی از موسیقی. (فرهنگ نظام): که بنغمات تر اندوه کاه (کذا) یافته در عرصهٔ باخرز راه. ؟ (از جهانگیری) (از شعوری ج ۱ ص ۱۶۴).
[ خَ ] (اِخ) (رود...) از شعب هریرود است و از شمال جام گذشته در تومان آقا وارد هریرود میشود.
[ خَ ] (اِخ) (کوههای...) در مشرق شاهرود و جنوب دشت اسفراین واقع و از شعب کوههای واقع بین درهٔ گرگان و تجن محسوبست که با جبال هشتادان و خراسان در مشرق افغانستان پیش رفته و به هندوکش می پیوندد.

کلمات هم‌قافیه با «باخرز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید