معنی باجی
9 بازدید
(ص نسبی) لفظ فارسی است بمعنی خراجی و باج دهنده. (غیاث). باجگزار. (آنندراج). || (اِ) باج و خراج نامعین. (ناظم الاطباء).(ترکی، اِ) در ترکی بمعنی خواهر و همشیره. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خواهر (خراسان). از ثقات ایران مسموع شده که این لفظ مخصوص خطاب بخواهر است نه مرادف آن، چنانکه بعضی گمان برده اند. اشرف گوید: بر تو زیبد که خراج از همه خوبان گیری شاه حسنیّ و ترا لیلی و شیرین باجی. نواب که باشد بجهان تاراجی چسپان شده اختلاط او با باجی زرها گیرد ز وجه فرج لولی هستند این قوم ازبرایش باجی. (از آنندراج). || زنی ناشناس. (خطاب): باجی از جلو دکان رد شو! باجی خیرم ده! || خادمه نزد اروپائیان مقیم ایران. خادمهٔ مسلم نزد غیرمسلم.(هندی، اِ) لفظ هندی بمعنی حصهٔ طعام که بتقریب شادی یا ماتم بخانهٔ مردم میفرستند. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شوره. (ناظم الاطباء). القرف، شوره. (الفاظ الادویهٔ هندی).[ جی ی ] (ص نسبی) منسوبست به باجه که جایگاهی است از نواحی افریقا در دومنزلی تونس. (سمعانی). منسوبست به باجه که نام دو قصبه واقع در افریقاست. (قاموس الاعلام ترکی ج ۲). || منسوبست به باجه که از شهرهای اندلس است. || منسوبست به باجه که قریه ایست از قریه های اصفهان. (سمعانی).(اِخ) (الباجی) (القاضی) (۴۰۳ - ۴۷۴ هـ . ق.) ابوالولید سلیمان بن خلف بن سعدبن ایوب بن وارث التجیبی المالکی الاندلسی الباجی. وی از علما و حفاظ اندلس بود و در مشرق اندلس ساکن میبود و در حدود سال ۴۲۶ هـ . ق. بمشرق سفر کرد و با ابوذر هروی در مکه سه سال بماند و چهار بار اعمال حج را بجای آورد. آنگاه ببغداد شد و در آنجا سه سال بماند و بتدریس فقه و قرائت حدیث پرداخت. در آنجا گروهی از بزرگان علما مانند ابوطیب طبری و شیخ ابواسحاق شیرازی را ملاقات کرد و یک سال در موصل با ابوجعفر سمنانی اقامت گزید و فقه را بدو می آموخت و رویهمرفته وی در مشرق ۱۳ سال بماند و کتابهای بسیار تصنیف کرد، از آنجمله اند: کتاب المنتقی، احکام الفصول، التعدیل والتجریح، سنن المنهاج و غیره. وی یکی از پیشوایان مسلمین است. زادگاهش بشهر بطلیوس است و در المریة بمرد و در رباط که بر ساحل دریاست مدفون گردید. کتاب المنتقی وی، شرحی است بر موطأ امام مالک که در آن احادیث موطأ را شرح کرده و بر آن فروع نیکو افزوده است. جزئی از این کتاب به اهتمام ابن شقرون در مصر در هفت جزء بسال ۱۹۱۴ م. چاپ شده است. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۵۱۱ -۵۱۲). و رجوع به ابوالولید سلیمان شود.[ جی ی ] (اِخ) علی بن محمدبن عبدالرحمان باجی ملقب به علاءالدین (۶۳۱ - ۷۱۴ هـ . ق./ ۱۲۳۴ -۱۳۱۵م.). عالم علم اصول و منطق و از مردم مصر. وی در عصر خود در فن مناظره قویترین افراد بود و در هیچ بحثی فرونمی ماند. او راست مختصراتی در علوم متعدد. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۶۹۵).[ جی ی ] (اِخ) ابومروان محمدبن احمدبن عبدالملک لخمی باجی. رجوع به ابومروان محمد در همین لغت نامه و رجوع به عیون الانباء ج ۲ صص ۶۷ -۶۸ شود.[ جی ی ] (اِخ) عبدالعزیز مسلمةبن الباجی. اصل وی از مردم باجهٔ مغرب و از بزرگان و اعیان اندلس بشمار و معروف به ابن الحفید است. وی در طب و ادب شهرتی بسزا داشت و او را شعری نیکو بود و شاگرد مصدوم و طبیب بارگاه مستنصر بود و در خدمت دولت وی در مراکش درگذشت. (عیون الانباء ج ۲ صص ۷۹ -۸۰). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.(اِخ) ابومحمد، محمدبن عبداللََّه بن محمدبن علی باجی اندلسی. اصلش از باجهٔ افریقاست. در اشبیلیه سکونت گزید. ابوموسی محمدبن عمر حافظ اصفهانی و ابوبکر حازمی در «فیصل» فرزند او ابوعمر احمدبن عبداللََّه را باین شهر نسبت داده است. اما ابوالفضل محمدبن طاهر او را به شهر «باجهٔ» اندلس نسبت داده و سپس ابومحمد عبداللََّه بن عیسی حافظ اشبیلی آنرا رد کرده گوید از باجهٔ افریقاست و حافظ عبدالغنی بن سعید او را در حرف «ن» در کلمهٔ «ناجی» ثبت کرده است و گوید اندلسی از اهل علم بود و از وی حدیث نوشتم و او نیز از من بگرفت و نوشت. وی ساکن اشبیلیه بود. و دیگری گفته است ابوعمربن عبدالبر، و جز وی از او روایت کرده اند و در حدود سال ۴۰۰ هـ . ق. درگذشته است. (معجم البلدان).(اِخ) محمدبن ابی معتوج، از مردم باجةالزیت در ساحل و از خرهٔ رصفه است. در آن نشو و نما کرده و از شاگردان محمدبن سعید ابروطی بوده است. حاضرجواب و بدیهه گو و شجاع بود و در حق ابوحاتم زینی و هجاء او گفته است: ابا حاتم سدّ من اسفلک بشی ءٍ هو الشطر من منزلک. (از معجم البلدان).(اِخ) ابوالولیدبن فرضی. رجوع به ابوفرضی و عبداللََّه بن یوسف بن نصر، معجم البلدان و فهرست الحلل السندسیه ج ۲ و سمعانی ورق ۵۷ الف شود.(اِخ) مسعودی. رجوع به مسعود البیجی شود.(اِخ) ابوحفص عمربن محمودبن غلاب مقری باجی. ابوطاهر سلفی گوید: از باجهٔ افریقا و اهل قرآن و صالح بود. مولدش را پرسیدم گفت رجب ۴۳۴ هـ . ق. بباجةالقمح بود نه در باجهٔ اندلس، و در صفر ۵۲۰ درگذشت. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «باجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر