معنی بائن
5 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) جداشونده. (از منتهی الارب). جدا: پور سلطان گر بر او خائن شود آن سرش از تن بدان بائن شود.(مثنوی). || طلاق بائن؛ مقابل طلاق رجعی. تطلیقة بائنة. امراة بائن؛ زنی که از شوی به طلاق جدا شده باشد. (منتهی الارب): هر زنی که در عقد من است یا بعد از این در عقد من خواهدآمد مطلقه است به سه طلاق بائن که رجعت درو نگنجد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۸). ملک بر روی خسرو شه زاد ظلم را سه طلاق بائن داد.سنائی. || پیوندکننده. متصل شونده. (از اضداد است). || آنکه از چپ درآید بدوشیدن شیر، مقابل معلی که از راست درآید. || کمان نرم که زه آن نهایت دور باشد. (منتهی الارب).[ ءِ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان لار ۳هزارگزی جنوب باختر لار. کنار راه فرعی لار به خنج، دامنه. گرمسیر و مالاریائی. سکنهٔ آن ۲۹۴ تن و آب آن از چاه است. محصول آنجا، غلات خرما (دیمی) و شغل اهالی زراعت است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «بائن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئن» برای سرودن شعر