معنی بأج
5 بازدید
[ بَ ءْجْ ] (ع اِ) مستوی. برابر. (منتهی الارب). عدیل. طریقهٔ مساوی. (ناظم الاطباء). || روش. طریقه. || برگردانیدن کسی را. || آواز کردن: بأج الرجل؛ آواز کرد مرد. || قسم. ضرب. لون. || واحد. (منتهی الارب). باج بمعنای واحد عجمی است و گفته میشود بأجا واحداً؛ ای شیئاً واحداً و نخستین کسی که به این کلمه متکلم شد عثمان بن عفان بود. (از المعرب جوالیقی ص ۷۳). || باج گاهی با همزه است و گاهی بدون همزه نیز بکار رفته است و جمع آن ابواج است و گویا معرب است و اصل آن بفارسی «باها» باشد به معنی انواع غذاها و توضیح آن اینست که باها بمعنی آش است و شوربا و کدوبا و ماست با انواع آن محسوب میشود. (از حاشیهٔ المعرب جوالیقی ص ۷۳).
کلمات همقافیه با «بأج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أج» برای سرودن شعر