معنی ایوب
4 بازدید
[ اَیْ یو ] (اِخ) در لغت به معنی برگشت بسوی خداست و ایوب کسی است که در سرزمین عوص زیست کرد. (کتاب ایوب ۱۰۱). اولین دفعه این اسم توسط حزقیا نام برده شده است و او در حالت تیریازخ در یکی از نقاط اطراف شرق فلسطین نزدیک صحرای لم یزرع موقعی که کلدانیان بنای تاخت و تاز در مغرب نهاده بودند زندگی میکرد. (قاموس کتاب مقدس). از انبیای مذکور است که در تورات نامبرده شده است. وی بشکیبایی در بلایا و محنتها نامبردار است. ذکر او در قرآن آمده است. (فرهنگ فارسی معین). نام پیغمبریکه بر تکالیف و مرض و رنج بسیار صابر بود. (غیاث) (آنندراج): چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست فرعون کامران بود ایوب مبتلا. سعدی. - سفر ایوب؛ یکی از اسفار عهد عتیق است که در آن قصهٔ ایوب و تجارب و صبر او و مجادلاتش با دوستان بتفصیل حکایت شده. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به قاموس کتاب مقدس شود. - صبر ایوب؛ مثل است برای کسی که بسیار حوصله و صبر دارد.[ اَیْ یو ] (اِخ) نام پدر سلطان صلاح الدین ایوبی مؤسس سلسلهٔ ایوبیان. رجوع به صلاح الدین شود.[ اَیْ یو ] (اِخ) پسر خواجه ابوبکر است که قاضی سمرقند بود، و خواجه ایوب همچون پدرش جامع فضایل و کمالاتست و شعر نیز میگویند. غزل: میی که ساقی خونین دلان بجام انداخت پی خرابی عشاق تلخکام انداخت رمیده بود از این دامگاه مرغ دلم فریب دانهٔ خال تواش بدام انداخت. مشو ناصح بکوی عقل و دانش رهنمون ما را نداریم اختیاری تا چه فرماید جنون ما را. (از مجالس النفایس ص ۳۸۰). رجوع به مجمع الخواص ص ۳۱۲ شود.[ اَیْ یو ] (اِخ) ابرش بغدادی. یکی از اطبای اوایل مائهٔ سیم هجری است. از افاضل این طبقه و مهرهٔ این سلسله است. وی معاصر با معتصم و واثق و متوکل عباسی است و از زمرهٔ اطبائیست که در زمان هارون و مأمون بتحصیل لسان و لغت یونان همت گماشت و بسیاری از مصنفات یونانیان را بسریانی و عربی ترجمه کرد. ابن ماسویه مینویسد که ابرش اکثر ایام خود به ترجمهٔ کتب یونانیان و توضیح و شرح کلمات آنها اشتغال داشت و بمباشرت عمل و معالجت کمتر می پرداخت. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۲۸).[ اَیْ یو ] (اِخ) ابن ابی تمیمه کیسان سختیانی بصری (۶۶ -۱۳۱ هـ . ق.) از بزرگان و فقهای عصر خود بود. تابعی است و از پرهیزگاران و زهاد بشمار میرود و از حفاظ حدیث و مردی مطمئن و ثقه است و از او ۸۰۰ حدیث نقل کرده اند. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۸۲ چ سوم). رجوع به صفة الصفوة ج ۳ ص ۲۱۲ شود.[ اَیْ یو ] (اِخ) (۹۹۴ -۱۰۷۱ هـ . ق.) ابن احمد خلوتی. شیخ و بزرگ متصوفین بود. اصل وی از بقاع العزیزی در شام است. در این محل تولد و نشو و نما یافت و به دمشق درگذشت. به انواع علوم آشنا بود و شیخ زمان خود بشمار میرفت. او راست: ذخیرة الفتح. رسالة الیقین. رسالة الاسمائیه فی طریق الخلوتیه. التحقیق فی سلالة الصدیق. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۸۰ چ ۲).[ اَیْ یو ] (اِخ) ابن زید بن قیس زراره هلالی (متوفی در ۸۴ هـ . ق.). یکی از بلغای روزگار و خطیب معروف زمان خود بود. به او مثل زنند «ابلغ من ابن القربه». وی به عین التمر که در قسمت غربی کوفه قرار داشت رفت و آمد میکرد تا بحجاج پیوست. حجاج را نطق و فصاحت وی خوش آمد، و او را بعنوان رسالت نزد عبدالملک بن مروان فرستاد. چون ابن اشعث در سجستان از طاعت سرکشید حجاج ایوب را برسولی نزد او فرستاد، و ایوب به ابن اشعث پیوست. وی مردی شجاع بود و در وقعهٔ دیرالجماجم حضور داشت و چون ابن اشعث منهزم شد حجاج ایوب را باسیری برد و دستور داد تا گردن او را زدند ولی حجاج چون او راکشته دید گفت کاش رهایش نمی کردیم و از کلام او بهره می بردیم. (از اعلام زرکلی).[ اَیْ یو ] (اِخ) ابن قاسم الرقی. یکی از نقله و مترجمین از سریانی به عربیست. از جمله ترجمه های او ترجمهٔ ایساغوجی است. (ابن الندیم).[ اَیْ یو ] (اِخ) (۶۰۳ -۶۴۷ هـ . ق.) ابن محمدبن ابی بکربن ایوب مکنی به ابوالفتوح و ملقب به نجم الدین، ملک الصالح. از کبار ملوک ایوبی به مصر است. وی در قاهره متولد شد و در همانجا نشو و نما یافت و بعد از خلع برادرش به سال ۶۳۷ هـ . ق. بحکومت رسید. مردی شجاع و پرهیبت و پارسا و آرام بود. وی در مصر آبادانیها بوجود آورد که هیچیک از ملوک ایوبین چنین نکردند. در زمان وی فرنگی ها بمصر حمله کردند و حکومت را بر وی تنگ نمودند. وی بمرض سل مبتلا شد و درگذشت. جسدش را بقاهره منتقل کردند. از آثار وی قلعةالروضه به قاهره است. (از اعلام زرکلی ج ۱ چ سوم ص ۳۸۲).[ اَیْ یو ] (اِخ) (۵۶۸ هـ . ق.) نجم الدین. اولین از ملوک ایوبی بود. وی در قاهره درگذشت و در مدینهٔ منوره دفن شد. رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۸۱ چ سوم شود.
کلمات همقافیه با «ایوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر