معنی ایمن

معنی ایمن

6 بازدید
[ مِ ] (از ع، ص) تلفظ فارسی آمِن عربی. در امن و در امان. محفوظ. مصون. (فرهنگ فارسی معین). بی خوف و بی دهشت و بی ترس، ممال آمِن که اسم فاعل است از امن و این استعمال فارسیان است نه تازیان و با لفظ شدن و نشستن مستعمل است. (از آنندراج).بی خوف و بی دهشت، ممال آمِن که اسم فاعل است از امن. بیخوف. (از غیاث اللغات). محفوظ. درامان. (از ناظم الاطباء). مطمئن. آسوده. فارغ : تا کی دوم از گرد در تو کاندر تو نمی بینم چربو ایمن بزی اکنون که بشستم دست از تو با شنان و کنشتو.شهید بلخی. با وصال تو بودمی ایمن در فراقم بماند چون بر خفج.آغاجی. بوصال اندر ایمن بدم از گشت زمان تا فراق آمد بگرفتم چون بر خفجا.آغاجی. گوزگانان ناحیتی است آبادان و بانعمت بسیار و با داد و عدل و ایمن. (حدود العالم). از این پس تو ایمن بخسب از بدی که پاداش پیش آیدت ایزدی. بدو گفت گستهم کای شهریار چرایی چنین ایمن از کارزار.فردوسی. در میان آن درختان تا آن دیوارهای آسیا آجرها کشیده و خرپشته زده و ایمن نشسته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۱). ایشان ایمن و شاکر باز گشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۸). چرا ایمن خسبد کسی که با پادشاه آشنایی دارد. (قابوسنامه). ایمن ننشیند ز بیم رفتن تا بر سفرش خشک و تر نباشد. ناصرخسرو. تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی از مکر غدر خویش گرفتی سخر مرا. ناصرخسرو. منم بر زبان و دل خویش ایمن ز زلت مصفا ز شبهت مطهر.عمعق بخاری. ای در کنف تو عالم ایمن از حیف زمان و صرف دوران.خاقانی. مشو بر زن ایمن که زن پارساست که در بسته بهْ گرچه دزدآشناست.نظامی. گفت پادشاه را کرم باید تا بر او گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند. (گلستان). هرگز ایمن ز مار ننشستم تا بدانستم آنچه خصلت اوست.سعدی. به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید.سعدی. || سالم. درسلامت. (فرهنگ فارسی معین). || رستگار. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء).
[ اَ مَ ] (ع ص) مبارک. ج، ایامن. یقال: قدم فلان علی ایمن الیمین؛ یعنی به یمن و برکت بازآمد از سفر. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مبارک تر، چه بر تقدیر معنی مبارک تر اسم تفضیل از یمن است. (غیاث اللغات) (از آنندراج). مبارک تر. (مؤید الفضلا). مبارک. میمون. خجسته. فرخ. (فرهنگ فارسی معین). || مرد بسیار یمن و برکت. مؤنث آن، یمناء. (منتهی الارب). || بدست راست کار کننده. (منتهی الارب). کسی که با دست راست کار کند. (ناظم الاطباء). || (اِ) خلاف اَیسَر و آن جانب راست است. (از اقرب الموارد). جهت راست و دست راست. (ناظم الاطباء). دست راست. ج، ایامن. (مهذب الاسماء). جانب دست راست. (از غیاث اللغات). سوی دست راست. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۲۳). طرف راست. جانب راست. دست راست. سوی راست. راستا. (فرهنگ فارسی معین).
[ اَ مُ / مُ / اَ مِ / مِ ] (ع اِ) کلمه ایست موضوع برای سوگند و همیشه به کلمهٔ اللََّه اضافه میشود و ایمن اللََّه گویند، یقول: ایمن اللََّه لافعلن کذا؛ یعنی سوگند بخدا این کار را خواهم کرد. (ناظم الاطباء). ثم یجمع الیمین علی ایمن و حلفوا به فقالوا ایمن اللََّه لافعلن کذا. قال فهذا هو الاصل فی ایمن اللََّه و قیل الفه الف قطع و هو جمع یمین و انما خففت همزتها و طرحت فی الوصل. (منتهی الارب).
[ اَ مُ نْ نَ ] (ع کلمهٔ استفهام) کدام کس و هر کس. (ناظم الاطباء).
[ اَ مَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). نام بیابانی است که موسی علیه السلام در آن گوسپندان می چرانید. (مؤید الفضلا): شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد که چند سال بجان خدمت شعیب کند. حافظ. با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم. حافظ.

کلمات هم‌قافیه با «ایمن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید