معنی ایما
6 بازدید
[ اَ ] (ع حرف) صاحب منتهی الارب در ذیل «اما» آرد: گاهی بجهت ثقل تضعیف میم اول آن را به یا بدل کنند چنانکه در قول عمربن ربیعة آمده: رَأَت رجلاً ایما اذ الشمس عارضت فیضحی و ایما بالعشی فیحضر. (منتهی الارب). رجوع به «اِمّا» شود.(ع مص) ایماء. (از فرهنگ فارسی معین). مأخوذ از تازی اشاره و نشان دادن به انگشت و جز آن. (ناظم الاطباء). اشاره. (فرهنگ فارسی معین): نهاده جهان و فلک چشم و گوش بایما و فرمان خسرو ملک.مسعودسعد. غیر نطق و غیر ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل.مولوی. - ایما کردن؛ ایما و اشاره کردن نشان دادن با دست و سر و جز آن و به رمز بیان کردن. (ناظم الاطباء): دریابد اگر بدل کنی فکرت بشتابد اگر کنی به چشم ایما.مسعودسعد. و رجوع به ایماء شود.[ اَیْ یَ ] (ع ص) کلمه ایست دال بر معنی کمال و همیشه صفت نکره واقع میشود. مانند: مررت برجل ایما رجل؛ یعنی گذشتم بر مردی که کامل بود در صفات مردی. (ناظم الاطباء).(ضمیر) ضمیر اشاره به جمع متکلم مع الغیر ضمیر شخصی منفصل. (فرهنگ فارسی معین): اکنون ایشان را و ما را جان همی کند یا نه ایما ماند و نه ایشان. (تاریخ سیستان).
کلمات همقافیه با «ایما»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ما» برای سرودن شعر